آسمان به تو مینگرد به تویی که شبیه هیچیک از آن دگران نیستی.
آفتاب برق نگاهش را به چشمان تو دوخته، تویی که چشمان کوچکت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
ماهی قرمز کوچک تنگ به دستانت بوسه میزند و با رقصش در آب تو را میخواند تویی که دستانت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
تبلور شکوه آتشفشان ها به پای تو سر تعظیم فرو آورده تویی که پاهایت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
من نگاه امیدوارانه ام به تو خیره کرده ام به تویی که نگاهت شبیه نگاه هیچ یک از آن دگران نیست.
مگر تو در خود چه داری که افلاک چنین حیرانت گشته اند؟
شاید جوابش را بدانم!چرا که تو شبیه هیچیک از آن دگران نیستی!
پ.ن: دوست خوبم شادی عزیز پرسیده بودی که تو رو به یاد دارم یا نه ؟
اگر این وبلاگ دو سال توانست با وجود گرفتاریهای روزمره به راه خود ادامه دهد به خاطر دوستان بسیاری بود که مشوق من در این راه بودند .شما نیز قاعده مستثنی نبوده اید به یاد دارم در روزهای سخت گرفتاری شما مشوق من بودید برای ادامه ی این راه سخت .ممنونم از اینکه هنوز مرا فراموش نکرده اید.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:8  توسط غروب
|