تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست -
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
 

نوشتم برای خودم برای شما باید همه بدونیم .

تا حالا شده به این فکرکنی که تو بچیگی چه فکرایی داشتی آخه تو اون موقع دلت خاکی بود نمی دونم شاید الانم باشه ...

 چقدر مادر،پدر،عمه،خاله و.......... ازت می پرسیدند می خوای چیکاره بشی؟

می گفتی دکتر نه خلبان نه مهندس و ...می شم

بعد که بزرگ شدی تصمیم گرفتی یه شغل داشته باشی هی نگی این شغل و اون شغل

اومدی تو دبیرستان (که ای کاش این دوره نبود)البته بمانه بعضیا واقعا با پیروزی ازش میاند بیرون ولی بعضیا هم.....

خواستی بری رشته تجربی نمی دونم رشته فیزیک اصلا هرچی

اما یه چنتا همسن خودت بودند که دوست داشتند به تعدادشون اضافه بشه و تو را نشون کرده بودند

اونا همیشه ته مدرسه می نشستند و گاهی یه زنجیر و چاقویی هم تو جیبشون بود

از یه طرفم بچه هایی بودند که اوناهم دوست داشتند زیاد باشند اونا فرقشون با اون ته حیاط نشینا یه چیز بزرگ بود

اونکه بجای چاقو سلاحشون کتابشون بود .

ولی تو اون ته حیاطی ها را ترجیح دادی .

هرچی اون رفیقای درس خونت گفتند نرو پیش اونها!

گوشت به این حرفا بدهکار نبود .

حالا سالها گذشته

تو توی پارک روی یه تیکه کارتون سوخته خوابیدی و پی یکم زهر ماری هستی تا خودت را نجات بدی

و چشمت به یکم اون طرف می خوره که دوستای دوران دبیرستانت که نصیحتت می کردند

خیلی قشنگ دارند با بچه هاشون بازی می کنند و گفتمان میکنند و می خندند ولی

تو ...............................

 این نوشته ها مخصوص خودمم بود

اینها را گفتم شاید آینده این حرفها برات اتفاق افتاد(خدا نکنه)

ولی تو جلوش رو بگیر  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:4  توسط غروب  |