تعطیل شد
هر آمدنی را رفتنی است و هر زندگی را مرگی .خوشا آنانکه خوش آمدند ودر این گذرگاه به خواسته هایشان رسیدند و با کوله باری وزین طی طریق کردند و به مقصود رسیدند .
سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت با تمام سختی ها ، بدی ها ، نابرابری ها و محدودیت ها در آخرین ماه پاییزی به یاد آن حرف خردمندانه ی آن یار و سرور فرزانه و با چشمی پر اشک و فکری خسته و در انتظار فرصتی دوباره هر چند کوچک به اندازه ی گلوگاه پرنده ای ، به امید روزهایی که جای عمل، مرد عمل باشیم و تقدیر و تشکر از تمامی دوستان دور و نزدیک ، یاران و هم قطاران همیشگی ، پایان راه و کار این وبلاگ و تفکرات نویسنده آنرا اعلام می کنم :
در این دنیا اگر سودی است با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:45  توسط غروب
|
علم و تکنولوژی و زندگی ماشینی با اینکه بهره هایی برای بشر داشته ،اما متاسفانه مشکلات
و دردسرهایی هم برای او به همراه آورده است .یکی از مهم ترین بلاهایی که بر سر انسان معاصر
آمده دور شدن از زندگی طبیعی است.گویا دیگر شنیدن آوازهای جاری در طبیعت،عطر گلها و گیاهان
وحشی،چیدن سیب و انار و گلابی از شاخه ها ،تماشای طلوع و غروب وخیلی چیزهارا باید فقط در
رویاها و آرزوهایمان جستجو کنیم .در روزگاری که حتی لبخندها و اشک ها هم تصنعی شده
و تلویزیون ،رایانه و موبایل بین دلهای آدم ها دیوار کشیده ،چقدر دلمان برای شب نشینی ها و دید
و بازدید ها و محبت هایی که قابل دیدن،شنیدن و حس کردن بود تنگ شده است .
افسوس که در روزگار پیتزا و ساندویچ ،سفره و جمع شدن دور سفره و دیزی و اشکنه و نان و پنیر و
سبزی ،دارد معنای خود را از دست میدهد و بیچاره فرزندان ما که از بس گرفتار رایانه شده اند ،
نمی دانند قایم باشک و الک دولک و هفت سنگ و ...چه طعمی دارد.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:1  توسط غروب
|
چه کسی بود صدا زد؟هر کجا هستم ، باشم به درک !
من که باید بروم ! پنجره ،فکر ، هوا، عشق ، زمین ،
مال خودت !
من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد !
تیپ باید زد ! جور دیگر اما ...
کار را باید جست .کار یعنی خود پول .
کار باید کم و راحت باشد !
فک و فامیل که هیچ ...
با همه شهر پی کار باید رفت !
بهترین چیز، اتاقی است که از دسته چک و پول پر است !
پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست !
سید خندان یه نفر !
سوئیچم کو ؟
چه کسی بود صدا زد ، دربست ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:37  توسط غروب
|
چند روز قبل کمی جلوتر از خودروی من ،خودرویی با عابری که از کنار خیابان میگذشت تصادف کرد .خوشبختانه سرعت ماشین کم بود و آسیب چندانی به عابر وارد نشد .با خودم فکر کردم که چرا مردم تا این حد قانون گریزند که به جان خودشان رحم نمیکنند .محل عبور خودرو خیابان است و محل عبور عابر پیاده پیاده رو.بیشتر که به این موضوع دقت کردم ،به یاد آوردم گروهی از مردم اصلا"عادت کرده اند که در خیابان تردد کنند .
دیروزبه اجبار تصمیم گرفتم پیاده و قدم زنان به محل کارم بروم .بعضی جاها عرض پیاده رو آنقدر کم بود که دو نفر به سختی میتوانستند از آن عبور کنند و اگر یک موتور سوار بی ملاحظه هم موتورش را در پیاده رو پارک کرده بود که دیگر هیچ .بعضی جاها هم آنقدر ناهموار و خطرناک بود که نزدیک بود پاهایم پیچ بخورد .عده ای از کسبه ی محترم هم بار خود را در پیاده رو خالی و سوار میکردند .گاهی ممکن بود روی بساط دست فروشان یادست و پای متکدیان قدم بگذارم وگاهی هم ... خلاصه برای رسیدن به محل کار عطای پیاده رو را به لقایش بخشیدم و درحاشیه ی خیابان شروع به قدم زدن کردم .
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:21  توسط غروب
|
کاش دنيا همين ميشد. همين صندلي. همين ميز. و همين من پشت مونيتور. کاش دنيايم همين جا بود. اين کوچک ِ بينهايت. و صداي آدم ها اين خطوط سياه بود. زيبا و گيرا. و ميتوانستم تمام روز را باشم اين جا. و ديگر غصه ي چيز هاي ديگر را نخورم و غصه اي اگر باشد براي همين ها باشد و اشکي اگر بريزم پاي اين واژه ها باشد که فراموش نميکنند.و من پر بودم از اين هم نفسي ها. که بخوانم و دوست بدارم. انگار براي من باشند اين کلمات. و خودم را پيدا ميکنم. و مينويسم و آنها ميخوانند. و مينويسند. و اين زنجير بافته ميشود. همين جا. نه پشت هيچ کوهي. و دنيايمان همين طور ميچرخد و ميچرخد و ميچرخد و ما با دنيايمان. ياد بياور که دست هاي هم را ميگيريم و ميشويم يک دايره بدون اول و آخر. حتي اگر نبينم صورت هيچ کدامشان را. مهم نيست. هر کدام شان يک کلمه اند برايم . يک واژه. و ميدانم که واژه ها را دوست ميدارم. و چشم هايي که اين واژه ها را مينويسند و چشم هايي که واژه هايم را ميخوانند. حتي اگر سهم من از اين همه چشم هاي کره زمين - کمتر از انگشتان دست باشد. و ندانم که رنگي اند اما دلم ميگويد که برق ميزنند.
کاش دنيايم همين جا بود. همين نوزده اينچ ِ بينهايت. وقتي غرق ميشوم در واژه ها، به خيال ميروم ، غصه ميخورم شاد ميشوم ، بغض ميکنم، پرواز ميشوم، راه ميگشايم ، دوست ميدارم، ميخوانم، مينويسم، کاش دنيايم همين جا بود...
همينقدر کوچک همينقدر بينهايت...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:20  توسط غروب
|