تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
چند روز قبل کمی جلوتر از خودروی من ،خودرویی با عابری که از کنار خیابان میگذشت تصادف کرد .خوشبختانه سرعت ماشین کم بود و آسیب چندانی به عابر وارد نشد .با خودم فکر کردم که چرا مردم تا این حد قانون گریزند که به جان خودشان رحم نمیکنند .محل عبور خودرو خیابان است و محل عبور عابر پیاده پیاده رو.بیشتر که به این موضوع دقت کردم ،به یاد آوردم گروهی از مردم اصلا"عادت کرده اند که در خیابان تردد کنند .

دیروزبه اجبار  تصمیم گرفتم پیاده و قدم زنان به محل کارم بروم .بعضی جاها عرض پیاده رو آنقدر کم بود که دو نفر به سختی میتوانستند از آن عبور کنند و اگر یک موتور سوار بی ملاحظه هم موتورش را در پیاده رو پارک کرده بود که دیگر هیچ .بعضی جاها هم آنقدر ناهموار و خطرناک بود که نزدیک بود پاهایم پیچ بخورد .عده ای از کسبه ی محترم هم بار خود را در پیاده رو خالی و سوار میکردند .گاهی ممکن بود روی بساط دست فروشان یادست و پای متکدیان قدم بگذارم وگاهی هم ... خلاصه برای رسیدن به محل کار عطای پیاده رو را به لقایش بخشیدم و درحاشیه ی خیابان شروع به قدم زدن کردم . 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:21  توسط غروب  | 

کاش دنيا همين ميشد. همين صندلي. همين ميز. و همين من پشت مونيتور. کاش دنيايم همين جا بود. اين کوچک ِ بينهايت. و صداي آدم ها اين خطوط سياه بود. زيبا و گيرا. و ميتوانستم تمام روز را باشم اين جا. و ديگر غصه ي چيز هاي ديگر را نخورم و غصه اي اگر باشد براي همين ها باشد و اشکي اگر بريزم پاي اين واژه ها باشد که فراموش نميکنند.و من پر بودم از اين هم نفسي ها. که بخوانم و دوست بدارم. انگار براي من باشند اين کلمات. و خودم را پيدا ميکنم. و مينويسم و آنها ميخوانند. و مينويسند. و اين زنجير بافته ميشود. همين جا. نه پشت هيچ کوهي. و دنيايمان همين طور ميچرخد و ميچرخد و ميچرخد و ما با دنيايمان. ياد بياور که دست هاي هم را ميگيريم و ميشويم يک دايره بدون اول و آخر. حتي اگر نبينم صورت هيچ کدامشان را. مهم نيست. هر کدام شان يک کلمه اند برايم . يک واژه. و ميدانم که واژه ها را دوست ميدارم. و چشم هايي که اين واژه ها را مينويسند و چشم هايي که واژه هايم را ميخوانند. حتي اگر سهم من از اين همه چشم هاي کره زمين - کمتر از انگشتان دست باشد. و ندانم که رنگي اند اما دلم ميگويد که برق ميزنند.
کاش دنيايم همين جا بود. همين نوزده اينچ ِ بينهايت. وقتي غرق ميشوم در واژه ها، به خيال ميروم ، غصه ميخورم شاد ميشوم ، بغض ميکنم، پرواز ميشوم، راه ميگشايم ، دوست ميدارم، ميخوانم، مينويسم، کاش دنيايم همين جا بود...
همينقدر کوچک همينقدر بينهايت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:20  توسط غروب  | 

 

نوشتم برای خودم برای شما باید همه بدونیم .

تا حالا شده به این فکرکنی که تو بچیگی چه فکرایی داشتی آخه تو اون موقع دلت خاکی بود نمی دونم شاید الانم باشه ...

 چقدر مادر،پدر،عمه،خاله و.......... ازت می پرسیدند می خوای چیکاره بشی؟

می گفتی دکتر نه خلبان نه مهندس و ...می شم

بعد که بزرگ شدی تصمیم گرفتی یه شغل داشته باشی هی نگی این شغل و اون شغل

اومدی تو دبیرستان (که ای کاش این دوره نبود)البته بمانه بعضیا واقعا با پیروزی ازش میاند بیرون ولی بعضیا هم.....

خواستی بری رشته تجربی نمی دونم رشته فیزیک اصلا هرچی

اما یه چنتا همسن خودت بودند که دوست داشتند به تعدادشون اضافه بشه و تو را نشون کرده بودند

اونا همیشه ته مدرسه می نشستند و گاهی یه زنجیر و چاقویی هم تو جیبشون بود

از یه طرفم بچه هایی بودند که اوناهم دوست داشتند زیاد باشند اونا فرقشون با اون ته حیاط نشینا یه چیز بزرگ بود

اونکه بجای چاقو سلاحشون کتابشون بود .

ولی تو اون ته حیاطی ها را ترجیح دادی .

هرچی اون رفیقای درس خونت گفتند نرو پیش اونها!

گوشت به این حرفا بدهکار نبود .

حالا سالها گذشته

تو توی پارک روی یه تیکه کارتون سوخته خوابیدی و پی یکم زهر ماری هستی تا خودت را نجات بدی

و چشمت به یکم اون طرف می خوره که دوستای دوران دبیرستانت که نصیحتت می کردند

خیلی قشنگ دارند با بچه هاشون بازی می کنند و گفتمان میکنند و می خندند ولی

تو ...............................

 این نوشته ها مخصوص خودمم بود

اینها را گفتم شاید آینده این حرفها برات اتفاق افتاد(خدا نکنه)

ولی تو جلوش رو بگیر  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:4  توسط غروب  | 

آسمان به تو مینگرد به تویی که شبیه هیچیک از آن دگران نیستی.
آفتاب برق نگاهش را به چشمان تو دوخته، تویی که چشمان کوچکت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
ماهی قرمز کوچک تنگ به دستانت بوسه میزند و با رقصش در آب تو را میخواند تویی که دستانت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
تبلور شکوه آتشفشان ها به پای تو سر تعظیم فرو آورده تویی که پاهایت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
من نگاه امیدوارانه ام به تو خیره کرده ام به تویی که نگاهت شبیه نگاه هیچ یک از آن دگران نیست.
مگر تو در خود چه داری که افلاک چنین حیرانت گشته اند؟
شاید جوابش را بدانم!
چرا که تو شبیه هیچیک از آن دگران نیستی!
 
 
پ.ن: دوست خوبم شادی عزیز پرسیده بودی که تو رو به یاد دارم یا نه ؟
اگر این وبلاگ دو سال توانست با وجود گرفتاریهای روزمره به راه خود ادامه دهد به خاطر دوستان بسیاری بود که مشوق من در این راه بودند .شما نیز قاعده مستثنی نبوده اید به یاد دارم در روزهای سخت گرفتاری شما مشوق من بودید برای ادامه ی این راه سخت .ممنونم از اینکه هنوز مرا فراموش نکرده اید.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:8  توسط غروب  | 

در این مرز ، رزم از آن من و تو و بزمش از آن اوست!تو دیگر چرا در این معادله بینهایت مجهول خود را اسیر این گرداب کرده ای و در این مسیر مه آلود شتاب زده خود را به دره های عدم گسیل میدهی آخر مگر سهم تو از این وعده های رنگین چیست که خود را در مقابل دیدگانش این چنین بی فروغ کرده ای و جسم پاکت را به سان عروسک خیمه شبازی به دستان پنهانش سپرده ای و او به تو مینگرد و در کانون آمال خویش اینچنین خواهد گفت: رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست! او اگر میخواهد حساب نا حسابش را با در و دیوار این شهر بی حساب کند چرا خودش نمی آید؟ چرا به دست تو خنجر سپرده و تورا به جلاد مبدل کرده؟ آخر چرا تو با خنجر خود سینه ی من و من ها را که برادرانت هستیم میشکافی؟ آیا یک من ساده که در این قمار که حتی رسم بازی با برگه ها را هم بلد نیست باید تاوان پس دهد و اصلا تاوان چه چیز را؟ مگر در آن روز سهم من ا ز آن جعبه مداد رنگی ها چه بود که با خود این چنین کردم، باور کن که حتی مداد سیاه آن جعبه هم به دستانم نرسید که اگر میرسید خوب میدانستم چگونه باید صفحات این غمنامه ی ذلت وار را منقوش کنم.اگر نگاهی به صفحات گمشده تاریخ کنی حتما عکس من و من هایی را خواهی دید که به تهمت ها و اراجیفی چند، پیوست و پیوند شده اند و من آن روز را میبینم که عکس تو هم به این آلبوم تاریگ گره خورده و هیچکدامشان تو را هم نخواهند بخشید همانگونه که مرا نبخشیدند! و از اینها بد تر مشق شب! در این آلبوم کنار عکس هرکدام از ما سر مشقی نوشته شده است که باید با دستانمان بنویسمش و اگر جایی از آن حتی غیر عمد جا بماند این خط کشها هستند که آن مشق را بر کف دستانمان به یادگار خواهند نهاد تا برایمان عبرتی باشد برای خط بعدی!
ما پلکهایمان را بر هم نهاده ایم و خود را در خوابی فرو برده ایم به نام رویای آزادی فردا، که او هم میداند که این جز یک کابوس تلخ نیست و من هم میدانم اما نمیدانم که چرا تو اینها را نمیبینی و شاید هم نمیخواهی که ببینی! حالا یک پیشنهاد، کمی آرام باش و برای دقایقی چند خود را از این آشوب کنار بکش و از این صحنه فاصله بگیر و از دور به این میدان بنگر ، ببین که در این میدان چه شده ، عده ای چوب به دست به جان عده ای دیگر افتاده اند تا به آنان ثابت کنند که آنی را که ما حامی آنیم بهترین است(تهران میدان ولیعصر) ، عده ای هم مشغول شکستن همه چیزند، شیشه ها ، درها، نیمکتها، و بدتر از همه حریم ها حتی حریم حرمت یک دختر (تهران امیر آباد) ، گناه مرد مسافرکشی که اتومبیلش به آهن پاره ای مبدل شده چیست؟(تهران حوالی سبلان) ، عده ای هم اسلحه به دست در خیابانها و در حال تهدید سایرین ( زاهدان) حال نترس و قدری جلو تر بیا و ببین که این گرد افیونی را میشناسی که این چنین هوش از سر این عده ها برده ، شاید کمی از آن هم در مویرگهای تو در جریان است و امشب آن کیست که این گرد را به رایگان در دستانت و در دستانشان نهاده؟(تهران بلوار کشاورز گوشه هایی از پارک لاله) و آنان تا کجا پیش خواهند رفت ؟ و تو در کجای این بازی هستی؟؟؟ مسئول این فجایا کیست؟ آیا او خود را مسئول میداند؟ نه! این تو هستی که باعث و بانی شناخته خواهی شد و در دادگاه او متهم به وحشی گری خواهی شد در حالی که تو نردبانی بودی برای صعودش و شاید هم مسئول این ماجرا من شناخته شوم ، منی که فقط مینویسمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:7  توسط غروب  |