تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
چه کسی بود صدا زد؟هر کجا هستم ، باشم به درک !

من که باید بروم ! پنجره ،فکر ، هوا، عشق ، زمین ،

مال خودت !

من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد !

تیپ باید زد ! جور دیگر اما ...

کار را باید جست .کار یعنی خود پول .

کار باید کم و راحت باشد !

فک و فامیل که هیچ ...

با همه شهر پی کار باید رفت !

بهترین چیز، اتاقی است که از دسته چک و پول پر است !

پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست !

سید خندان یه نفر !

سوئیچم کو ؟

چه کسی بود صدا زد ، دربست ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:37  توسط غروب  | 

چند روز قبل کمی جلوتر از خودروی من ،خودرویی با عابری که از کنار خیابان میگذشت تصادف کرد .خوشبختانه سرعت ماشین کم بود و آسیب چندانی به عابر وارد نشد .با خودم فکر کردم که چرا مردم تا این حد قانون گریزند که به جان خودشان رحم نمیکنند .محل عبور خودرو خیابان است و محل عبور عابر پیاده پیاده رو.بیشتر که به این موضوع دقت کردم ،به یاد آوردم گروهی از مردم اصلا"عادت کرده اند که در خیابان تردد کنند .

دیروزبه اجبار  تصمیم گرفتم پیاده و قدم زنان به محل کارم بروم .بعضی جاها عرض پیاده رو آنقدر کم بود که دو نفر به سختی میتوانستند از آن عبور کنند و اگر یک موتور سوار بی ملاحظه هم موتورش را در پیاده رو پارک کرده بود که دیگر هیچ .بعضی جاها هم آنقدر ناهموار و خطرناک بود که نزدیک بود پاهایم پیچ بخورد .عده ای از کسبه ی محترم هم بار خود را در پیاده رو خالی و سوار میکردند .گاهی ممکن بود روی بساط دست فروشان یادست و پای متکدیان قدم بگذارم وگاهی هم ... خلاصه برای رسیدن به محل کار عطای پیاده رو را به لقایش بخشیدم و درحاشیه ی خیابان شروع به قدم زدن کردم . 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:21  توسط غروب  |