تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
کاش دنيا همين ميشد. همين صندلي. همين ميز. و همين من پشت مونيتور. کاش دنيايم همين جا بود. اين کوچک ِ بينهايت. و صداي آدم ها اين خطوط سياه بود. زيبا و گيرا. و ميتوانستم تمام روز را باشم اين جا. و ديگر غصه ي چيز هاي ديگر را نخورم و غصه اي اگر باشد براي همين ها باشد و اشکي اگر بريزم پاي اين واژه ها باشد که فراموش نميکنند.و من پر بودم از اين هم نفسي ها. که بخوانم و دوست بدارم. انگار براي من باشند اين کلمات. و خودم را پيدا ميکنم. و مينويسم و آنها ميخوانند. و مينويسند. و اين زنجير بافته ميشود. همين جا. نه پشت هيچ کوهي. و دنيايمان همين طور ميچرخد و ميچرخد و ميچرخد و ما با دنيايمان. ياد بياور که دست هاي هم را ميگيريم و ميشويم يک دايره بدون اول و آخر. حتي اگر نبينم صورت هيچ کدامشان را. مهم نيست. هر کدام شان يک کلمه اند برايم . يک واژه. و ميدانم که واژه ها را دوست ميدارم. و چشم هايي که اين واژه ها را مينويسند و چشم هايي که واژه هايم را ميخوانند. حتي اگر سهم من از اين همه چشم هاي کره زمين - کمتر از انگشتان دست باشد. و ندانم که رنگي اند اما دلم ميگويد که برق ميزنند.
کاش دنيايم همين جا بود. همين نوزده اينچ ِ بينهايت. وقتي غرق ميشوم در واژه ها، به خيال ميروم ، غصه ميخورم شاد ميشوم ، بغض ميکنم، پرواز ميشوم، راه ميگشايم ، دوست ميدارم، ميخوانم، مينويسم، کاش دنيايم همين جا بود...
همينقدر کوچک همينقدر بينهايت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:20  توسط غروب  | 

 

نوشتم برای خودم برای شما باید همه بدونیم .

تا حالا شده به این فکرکنی که تو بچیگی چه فکرایی داشتی آخه تو اون موقع دلت خاکی بود نمی دونم شاید الانم باشه ...

 چقدر مادر،پدر،عمه،خاله و.......... ازت می پرسیدند می خوای چیکاره بشی؟

می گفتی دکتر نه خلبان نه مهندس و ...می شم

بعد که بزرگ شدی تصمیم گرفتی یه شغل داشته باشی هی نگی این شغل و اون شغل

اومدی تو دبیرستان (که ای کاش این دوره نبود)البته بمانه بعضیا واقعا با پیروزی ازش میاند بیرون ولی بعضیا هم.....

خواستی بری رشته تجربی نمی دونم رشته فیزیک اصلا هرچی

اما یه چنتا همسن خودت بودند که دوست داشتند به تعدادشون اضافه بشه و تو را نشون کرده بودند

اونا همیشه ته مدرسه می نشستند و گاهی یه زنجیر و چاقویی هم تو جیبشون بود

از یه طرفم بچه هایی بودند که اوناهم دوست داشتند زیاد باشند اونا فرقشون با اون ته حیاط نشینا یه چیز بزرگ بود

اونکه بجای چاقو سلاحشون کتابشون بود .

ولی تو اون ته حیاطی ها را ترجیح دادی .

هرچی اون رفیقای درس خونت گفتند نرو پیش اونها!

گوشت به این حرفا بدهکار نبود .

حالا سالها گذشته

تو توی پارک روی یه تیکه کارتون سوخته خوابیدی و پی یکم زهر ماری هستی تا خودت را نجات بدی

و چشمت به یکم اون طرف می خوره که دوستای دوران دبیرستانت که نصیحتت می کردند

خیلی قشنگ دارند با بچه هاشون بازی می کنند و گفتمان میکنند و می خندند ولی

تو ...............................

 این نوشته ها مخصوص خودمم بود

اینها را گفتم شاید آینده این حرفها برات اتفاق افتاد(خدا نکنه)

ولی تو جلوش رو بگیر  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:4  توسط غروب  | 

آسمان به تو مینگرد به تویی که شبیه هیچیک از آن دگران نیستی.
آفتاب برق نگاهش را به چشمان تو دوخته، تویی که چشمان کوچکت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
ماهی قرمز کوچک تنگ به دستانت بوسه میزند و با رقصش در آب تو را میخواند تویی که دستانت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
تبلور شکوه آتشفشان ها به پای تو سر تعظیم فرو آورده تویی که پاهایت شبیه هیچیک از آن دگران نیست.
من نگاه امیدوارانه ام به تو خیره کرده ام به تویی که نگاهت شبیه نگاه هیچ یک از آن دگران نیست.
مگر تو در خود چه داری که افلاک چنین حیرانت گشته اند؟
شاید جوابش را بدانم!
چرا که تو شبیه هیچیک از آن دگران نیستی!
 
 
پ.ن: دوست خوبم شادی عزیز پرسیده بودی که تو رو به یاد دارم یا نه ؟
اگر این وبلاگ دو سال توانست با وجود گرفتاریهای روزمره به راه خود ادامه دهد به خاطر دوستان بسیاری بود که مشوق من در این راه بودند .شما نیز قاعده مستثنی نبوده اید به یاد دارم در روزهای سخت گرفتاری شما مشوق من بودید برای ادامه ی این راه سخت .ممنونم از اینکه هنوز مرا فراموش نکرده اید.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:8  توسط غروب  |