تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
در این مرز ، رزم از آن من و تو و بزمش از آن اوست!تو دیگر چرا در این معادله بینهایت مجهول خود را اسیر این گرداب کرده ای و در این مسیر مه آلود شتاب زده خود را به دره های عدم گسیل میدهی آخر مگر سهم تو از این وعده های رنگین چیست که خود را در مقابل دیدگانش این چنین بی فروغ کرده ای و جسم پاکت را به سان عروسک خیمه شبازی به دستان پنهانش سپرده ای و او به تو مینگرد و در کانون آمال خویش اینچنین خواهد گفت: رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست! او اگر میخواهد حساب نا حسابش را با در و دیوار این شهر بی حساب کند چرا خودش نمی آید؟ چرا به دست تو خنجر سپرده و تورا به جلاد مبدل کرده؟ آخر چرا تو با خنجر خود سینه ی من و من ها را که برادرانت هستیم میشکافی؟ آیا یک من ساده که در این قمار که حتی رسم بازی با برگه ها را هم بلد نیست باید تاوان پس دهد و اصلا تاوان چه چیز را؟ مگر در آن روز سهم من ا ز آن جعبه مداد رنگی ها چه بود که با خود این چنین کردم، باور کن که حتی مداد سیاه آن جعبه هم به دستانم نرسید که اگر میرسید خوب میدانستم چگونه باید صفحات این غمنامه ی ذلت وار را منقوش کنم.اگر نگاهی به صفحات گمشده تاریخ کنی حتما عکس من و من هایی را خواهی دید که به تهمت ها و اراجیفی چند، پیوست و پیوند شده اند و من آن روز را میبینم که عکس تو هم به این آلبوم تاریگ گره خورده و هیچکدامشان تو را هم نخواهند بخشید همانگونه که مرا نبخشیدند! و از اینها بد تر مشق شب! در این آلبوم کنار عکس هرکدام از ما سر مشقی نوشته شده است که باید با دستانمان بنویسمش و اگر جایی از آن حتی غیر عمد جا بماند این خط کشها هستند که آن مشق را بر کف دستانمان به یادگار خواهند نهاد تا برایمان عبرتی باشد برای خط بعدی!
ما پلکهایمان را بر هم نهاده ایم و خود را در خوابی فرو برده ایم به نام رویای آزادی فردا، که او هم میداند که این جز یک کابوس تلخ نیست و من هم میدانم اما نمیدانم که چرا تو اینها را نمیبینی و شاید هم نمیخواهی که ببینی! حالا یک پیشنهاد، کمی آرام باش و برای دقایقی چند خود را از این آشوب کنار بکش و از این صحنه فاصله بگیر و از دور به این میدان بنگر ، ببین که در این میدان چه شده ، عده ای چوب به دست به جان عده ای دیگر افتاده اند تا به آنان ثابت کنند که آنی را که ما حامی آنیم بهترین است(تهران میدان ولیعصر) ، عده ای هم مشغول شکستن همه چیزند، شیشه ها ، درها، نیمکتها، و بدتر از همه حریم ها حتی حریم حرمت یک دختر (تهران امیر آباد) ، گناه مرد مسافرکشی که اتومبیلش به آهن پاره ای مبدل شده چیست؟(تهران حوالی سبلان) ، عده ای هم اسلحه به دست در خیابانها و در حال تهدید سایرین ( زاهدان) حال نترس و قدری جلو تر بیا و ببین که این گرد افیونی را میشناسی که این چنین هوش از سر این عده ها برده ، شاید کمی از آن هم در مویرگهای تو در جریان است و امشب آن کیست که این گرد را به رایگان در دستانت و در دستانشان نهاده؟(تهران بلوار کشاورز گوشه هایی از پارک لاله) و آنان تا کجا پیش خواهند رفت ؟ و تو در کجای این بازی هستی؟؟؟ مسئول این فجایا کیست؟ آیا او خود را مسئول میداند؟ نه! این تو هستی که باعث و بانی شناخته خواهی شد و در دادگاه او متهم به وحشی گری خواهی شد در حالی که تو نردبانی بودی برای صعودش و شاید هم مسئول این ماجرا من شناخته شوم ، منی که فقط مینویسمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:7  توسط غروب  | 


 

شیطان جنس كهنه می فروشد

 

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت. حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

 یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد. شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.

با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند."

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 6:14  توسط غروب  |