تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.

 

                 ((این وبلاگ دو ساله شد))

 

از قل های برج دو قلو که  کم کردند

با احتساب توان بی نهایت به غل و زنجیر های دنیا اضافه کردند

دیروز فلسطین

امروز عراق ، افغانستان ، غزه  و فلسطین

فردا  کل دنیا

من می دانم و در گوشی به شما هم می گویم که بدانید 

 اشک های مردمان سازمان ملل فقط از برای آنکه ریا نشود در خفا ریخته می شود

وگرنه هیچ بشری تاب مویه های مادر کودک از دست رفته ندارد

و صد البته مجامع بشری که خودشان این قوانین ضد جنگ را ساختند ،

 سازمان حقوق بین الملل و ضد جنگ و دفاع از کودکان و مبارزه با سلاح ها هسته ای

 و بمب خوشه ای و از این چیزها ساختند

 که گاه گاهی محض تفنن حرفی برای گفتن داشته باشند

بچه ها ی عراق از مرحمت جنگ افزار های امریکایی خوشه خوشه بمب می چینند

 و خونشان شراب گوارای وجود عروسک گردان های بازی می شود .

و آن وقت ما پشت میزهای بزرگمان کو کاکولا می نوشیم و بیانیه امضا میکنیم

و دلخوشیم که ما که جایمان در این کشتی امن است

بیچاره ما که خبر نداریم دیوانه ای مشغول سوراخ کردن جایگاه راحتمان است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:59  توسط غروب  | 

آیا می دانید که در جنگ 8 ساله ؛ سالانه بطور متوسط 125 میلیارد دلار خسارت به کشور وارد شد، اما عملکرد احمدی نژاد باعث شد سالانه 188 میلیارد دلار خسارت به کشور زده شود؟

آیا میدانید که دولت احمدی نژاد گاز را از کشور ترکمنستان 350 دلار در هر هزارمتر مکعب می خرد و به ترکیه 200 دلار می فروشد؟ و آیا می دانید که پیشنهادترکمنستان 140 دلار بود، اما پس از طولانی شدن مذاکرات، نهایتاً قرارداد350دلاری منعقد شد؟( روزنامه سرمایه 14/10/87 )

آیا می دانید که خسارت اقتصادی احمدی نژاد آنقدر زیاد است که به هر خانواده ایرانی بیش از 5/1 کیلوگرم طلا می رسید؟ ( مقاله فرصت سوزی ها و خسارات اقتصادی احمدی نژاد )

آیا می دانید که ساخت پالایشگاه های نفت در دولت احمدی نژاد، سالانه 5/1 درصدپیشرفت داشته و با این حساب 67 سال طول می کشد تا ساخته شوند؟( روزنامه سرمایه14/02/88 )

آیا می دانید که مهندس میر حسین موسوی در زمان جنگ از محل صرفه جویی برنج یارانه ای، پالایشگاه آبادان را در در طی 98 روز به بهره برداری رساند؟( سایت کلمه )

می دانید که امارات و قطر از میدان های گازی مشترک سالانه بیش از 12 هزارمیلیارد تومان گاز بیشتر برداشت می کنند و عدم سرمایه گذاری ایران در دولت نهم منجر به این شده که همسایگان شمالی و جنوبی منابع و ثروت مردم ایران را به یغماببرند و همچنین اهمیت این موضوع کمتر از واگذاری خاک ایران به بیگانگان نیست؟ (وزارت نفت – روزنامه سرمایه 21/02 و 10/02/88 )

آیا می دانید احمدی نژاد در سفر به کنیا ( کشور آفریقایی ) پیشنهاد داده که ایران حاضر است نفت را با 30 درصد تخفیف بفروشد؟ ( اکو نومیست شماره های مربوط به اسفند ماه 87 )

آیا می دانید پروژه ماهواره ایرانی امید در دولت های قبلی شروع شده بود و عمده کار آن را دولت خاتمی انجام داده بود؟

آیا می دانید که دولت احمدی نژاد شروع حفاری و ساخت تونل البرز را در راه آهن اصفهان – شیراز با نشان دادن تونل دیگری، به عنوان اتمام و بهره برداری به ملت گزارش داد و ملت را فریفت؟ ( اعتماد 10/02/88 )

می دانید که در دولت خاتمی راه آهن بافق – مشهد به طول 1000 کیلومتر سه ساله ساخته شد، اما در دولت احمدی نژاد سالانه کمتر از 50 کیلومتر راه آهن ساخته شدهاست؟

آیا می دانید که ایران از نظر تورم و گرانی چهارمین کشور دنیاست؟

آیا می دانید که در دولت احمدی نژاد علی رغم اینکه درآمدهای سالانه 4 برابردرآمد سالانه خاتمی بود، بودجه تحقیقات علمی 5/4 برابر کاهش یافته است؟ ( قانون بودجه 86 و87 )

آیا می دانید که اتحادیه اروپا که بیش از 30 کشور ثروتمند می باشد، به پاکستان640 میلیون دلار، اما دولت احمدی نژاد به تنهایی 330میلیون دلار کمک می کند؟(روزنامه سرمایه 29/01/88 )

آیا می دانید که با ثروت و اعتباری که دولت احمدی نژاد از بین برد، حداقل امکان25 میلیون اشتغال وجود داشت. یعنی نه تنها هیچ بیکاری وجود نداشت، بلکه چندمیلیون نفر خارجی نیز بایستی در ایران کار می کردند؟ (روزنامه سرمایه 10/02/88)

آیا می دانید دولت احمدی نژاد بودجه ساخت مترو تهران را به شهرداری اختصاص نداده است و زمانی که احمدی نژاد شهردار بود، بودجه 350 میلیارد تومانی که برای ساخت مترو، بزرگراه، رفع ترافیک و.... اختصاص داده شده بود را صرف وام دادن به رانندگان تاکسی، افطاری در میادین، کمک به هیأت های مذهبی کرد؟ ( گزارش کمیسیون تحقیق و تفحص مجلس )
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 20:10  توسط غروب  | 

شنيده ام كه تو در آن تاريكي آنجا بوده اي،شنيده ام ديده اي ، با چشم خود ديده اي!‌اما نميدانم چرا خود را به هاله اي از سكوت كه بوي مرگ را به مشام تيزم مي رساند دچار كرده اي. نميدانم چرا چشمانت را بسته اي به روي اينهمه بي دادگري تو همچو تنديسي گشته اي در قبال اين همه خاطرات سرد. راستي! مگر تو آموزگار نبودي ؟ چوب استادت كجاست؟ هماني را كه گاه براي تفهيم و گاه براي تاديب در مقابل شاگرداني كه تنديس وار زشت را به زيبا،بد را به نيكو و از همه وقيحانه تر كذب را به صدق اين چنين فاحشانه پيوند ميدادند ،سرسختانه به دست مي گرفتي.آه!جاي قلم بين انگشتان دستت خاليست لا اقل بگو قلمت كجاست؟ نگو كدام قلم! همان قلمي كه با هر حركت موزونش روي كاغذ خروارها كوه كاهي را در آتش خود آسياب مي كرد همان كه مشق خاطره ورق ميزد و جز صداقت هيچ براي نوشتن نداشت هماني كه گاه پرده از گنديده شدن نمكها برميداشت و نام هايي را فرياد ميكرد تا همه بدانند از حق خود ، نامهاي فاسدي كه بر خلاف وعده ها هرگز پرده از رخسارشان كنار نرفت و فاش نگشتند و تو آنان را ميداني پس چرا نميگويي؟! شايد آنان همانانند كه قلم خوشرنگت را از دستت گرفتند
 مي خواستم بگويم اما سكوت تو با من كاري كرد كه ميگويم،ديروز از كنار پنجره ی كوچك
اتاقت گذر ميكردم جاي گلدان شمعداني زيبايت خالي بود اما از درز بسته پنجره بويي به مشامم رسيد، بوي تنباكو بود يادم نمي آيد كه اهل دود بوده باشي!لرزش دستانت را از من پنهان مكن فقط ميخواهم بدانم كه آن دود را به چه افيوني آغشته اند كه اين چنين جسمت را به رعشه واداشته و اعتماد فولادينت را به نفسِ نفس كشیدنت سست و زايل كرده؟! آنان چرا با تو اينگونه كردند؟ این كدامين دست سفاكي است كه در نقاب دوست تو را معشوق عشق جهنمي خود كرده و تو را اين چنين در زندان هرزگي خود به بند اسارت كشانيده و حاصل جرعه جرعه ي هوش و خلاقيت تورا به تاراج برده و زايل كرده، حيف لبهاي سخنور تو نبود كه در آغوش بيگانه اي از جنس اهريمن قدرت تكلم خود را به زوال كشانيده و در تيرگي رنگها رنگ سپيد عشق و اهورا را به رنگ سياه شهوت و اهريمن به رايگان باخته ، حيف آن غزلهايي كه تو برايم ميسرودی !!!چرا جوابم را نميدهی ؟ تو را به كيان پاك مطلق آناهيتا فرشته آب و پاكي قسم، حرفي بزن ،چرا سكوت كرده اي ؟ بيدار شو مي خواهم از تو ياد بگيرم آيين جنگ با قلم را. تو از اين ميترسي كه شايد روزی من هم مانند تو محكوم به سردی خاموشی و مجبور به سكوت شوم، شايد حق با توست! و تو در جواب تمام زمزمه هايم اينگونه پاسخ دادی :
من در قمار زنده ماندن زندگي را به پای زندگي باخته ام!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:35  توسط غروب  | 

 در اين نيمه شعبان، که مصادف با روز جمعه است، انتظار براي فرجت به اوج رسيده است.

آقاي من!

           عصر جمعه که مي‌شود دلم تنگ شده و ناراحتي‌اي سراپاي وجودم را فرامي‌گيرد.

آقاجان!

        ولي اينک مي‌دانم،‌ اين غم فراگير است و مختص به من نيست.

چرا که جمعه‌اي ديگر در گذر بود و هنوز و نيامده‌اي.

 

        و اي بقية الله در زمين!

اين جمعه،‌نيمه شعبان است.

روزي که روزي‌ها تقسيم مي‌شود.

پس همگي دست به دعا برداشته و براي ظهور موفور السرورت در اين جمعه دعا مي‌کنيم.

آمين يا رب العالمين

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 21:54  توسط غروب  | 

خواستم نا خواسته بنويسم تا خواسته هايم از كالبد سرگردان و سرسخت غرورم سر برون آرند و اين پوسته غمبار ندانم كاری را بشكنند و آزاد در دنيای بيان حرف ها برای گفتن داشته باشند تا نرسد روزی كه به جرم سوال حكم تير برايشان صادر گردد. حكم هرچه كه ميخواهد باشد اما محكوم هميشه محكوم باقی خواهد ماند و تا ابد جلادانی با شمشيرهای آخته همچو احشام افسار گسيخته آماده اجراي حكم قاضی محكوم تر هستند. نا خواسته همه جا ساكت می شود ، تاريك ميشود و زمين سرد ميگردد انگار،انگار، آري! درست حدس زدم آسمان از حركت باز ايستاده است اما نه، انگار اين ما هستيم كه دست از حركت باز پس كشيده ايم و سكون خود را به آسمان بند زده ايم . سكوت همه جا هست همه ميدانند اما كسی تاب گفتن ندارد . زير پاهايم لرزه هايی حس ميكنم كه لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر و نزديك تر ونزديك تر مي شوند، صدای پای فرمانروای تاريكيست كه به سمت كانون زمين شتابان در حركت است مي گويند در ميدان زمين كسی امده از جنس آفتاب و مي خواهد سكوت را بشكند ، فرمانروا و جلادان افسار گسيخته به سمت او در حال هجومند تا به حكم فرمانروای تاريكی مجازاتش كنند تا كه اخرين تكه ی آفتاب را هم سرد و خاموش سازند. در ان تاريكی يكپارچه تنها آن محكوم است كه كمی نور دارد و ميدرخشد. نه!حرفهايم تمام نشده اما نميدانم آنان چرا چنين شتاب زده و خشمناك به سمت من در حركتند انگار اين من هستم كه در كانون زمينم آری آن محكوم خود من هستم، با ديدن چهره جهنمی فرمانروای تاريكی خواستم كه پا به فرار بگذارم اما نميدانم كه چه شد كه آرام صبور سر جايم خشكيدم انگار اين من بودم كه منتظرشان بودم شايد صدای گريه آهسته دختران رنجيده خاطر بود شايد صدای اشكهای مادران بی گناهی بود كه به جرم عشق محكوم سكوت بودند شايد تلخی آه سرد پدری بود در جواب در خواست دختركش و شايد صدای ناله تن فرشی برای نان شب و... بود كه پاي فرار را از من ربود ، حال ديگر فرمانروا روبه رويم بود و بی هيچ حرف و بي درنگ شمشيرش را به گلويم فشرد ناگه سكوت شكست و همه فرياد برآوردند زمين زير پايم گرمتر شد انگار،انگار آری!درست حدس زدم آسمان به حركت در آمده بود اما نه انگار مردمان بودند كه حركت می كردند و من آن لحظه مسير زمين را به مقصد آسمانها سير ميكردم شاهد اين صحنه ها بودم. باور كن ما ميتوانيم جهان را تغيير دهيم حتی اگر جهان به اندازه اتاقمان باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 22:9  توسط غروب  |