روز مادر مبارک باد
مادرم:
من تکه گلی بودم افتاده در منزلی دور و نامکشوف .هیچ نسیمی از کنارم عبور نمیکرد ،هیچ شعله ای نفسهای سرد مرا به آتش نمیکشید ،عکس هیچ ستاره ای روی سینه ام ظاهر نمیشد .
نمیدانستم درخت چیست ،بهار چه رنگی است و آفتاب چه شکلی دارد .به واسطه ء مهربانی تو چشم به روزگار گشودم ،صدای گریه ام ترا خنداند و زمین با وجود من سنگین تر شد .به زیبایی بهترین نامها را به گوشم به ترنم نشستی و من با لبخندی به بزرگی آنها گواهی دادم .بعد نام و تاریخ سبز شدنم را در حاشیه ءکتاب خدا نوشتی .
من مثل یک تکه آبنبات کوچک بودم وشیرین ،مثل یک دفتر صد برگ ،سفید و پر از نا نوشته بودم. چشمهایم گناه را نمیشناختند ،گنجشکها از دستان من گله ای نداشتند ،سیب ها به سنگ شیطنت من با جاذبه ءزمین آشنا نمیشدند .بزرگترین شادیم شنیدن قصه های تو بود وهر شب با قصه های تو به خواب میرفتم .قصه هایی که پر از آدمهای خوب بود ،آدمهایی که روح خود را تکه تکه نمیکردند .من در قصه های تو زندگی میکردم و سبکبالتر از موجه های نور به دنبال سنجاقک ها میدویدم و سنجاقک ها مرا به آسمان وصل میکردند.بزرگترین غصه ام اشکهای گرم تو بود .
زمستانها که دستانت ترک میخورد دلم میشکست وبعضی شبها که گرسنه به خواب میرفتم به گریه با خود میگفتم وقتیکه پولدار شدم همه ءزیبایی های دنیا را برای مادرم میخرم،حصاری به دورش میکشم تا دیو ها به او نزدیک نشوند .آه که یک رشته از مویت را بارشته کوههای البرز معاوضه نمیکردم .
مهربان من :
زمین بارها به دور خود گشت ،حالیا من بزرگ شده ام ،دیگر شب ها گرسنه به خواب نمیروم .اما چرا دیگر سنجاقک ها و سیب ها و ترا نمیبینم .چرا دیگر به فکر دستهای تو نیستم .چرا دیگر دلم نمیشکند و چرا اینقدر بین من و تو فاصله افتاده .کاش بازهم هر روز نگران برگشتن من به خانه بودی و کاش دعا میکردی دلم در زیر زیبایی های دنیا دفن نشود .
سعید و سبای عزیز :
دوستای گلم تولدتون مبارک
پ.ن: ۲۵خرداد تولد دو تن از دوستای خوب منه .سعید عزیز و دختر گلش سبا
اینم جشن تولدی که یه دوست میتونه برای سبا کوچولو بگیره .البته یه سرقت ادبی میشه بهش گفت ولی خالی از لطف نیست.
روزی بود روزگاری !
خورشید دلش نمیخواست اون روز طلوع کنه !
ماه هم میخواست بره بخوابه !خدا مونده بود با عشوه وناز ماه وخورشید چی کارکنه !
خدا همین جور تو فکربود که یه هو دید یه گوشه ی دنیا یکی داره از خدا اجازه میگیره
که به دنیا بیاد !
خدا رفت از نزدیک نیگاهش کرد !دید یه دختر ناز وملوس ومامانیه !
خدا رفت گوش خورشید رو کشید که مگه با توئه ! امروز داره یه نی نی به دنیا میاد !
باید بیایی وعین پرژکتور بدرخشی همه جارو روشن کنی !
خورشید هم که گوشش درد گرفته بود گفت چشم !



هرچی تو بگی خدا !
آمد ودرخشید...ولی نی نی مااینقدر درخشان تر بود که چشمهای خورشید کور کرده بود !
وامروز تولد اون نی نی هستش !
حالا نی نی ما کلی بزرگ شده و می خوایم براش جشن بگیریم….
و اون دخمل کسی نیست جز
سبا کوچولو ی
ستاد...










