وقتي زلزله آمد ...تازه فهميدم در محاسبه مرکز ثقل عمرم چقدر اشتباه کرده ام وهمه چيز چقدر متغير است...
وقتي زلزله آمد...ديدم چقدر توانایی وجودم در برابر خواست تو هيچ است...
وقتي زلزله آمد...مطمئن شدم بار گذاري عمرم خطا بوده است و اصلا تعادل ندارد...
و وقتي زلزله آمد... ديدم که چقدر مرگ نزديک است...
من خطا رفته بودم مدتها بود يادم رفته بود رفتني هم هست و اين رفتن مي تواند خيلي هم نزديک باشد و کسي قول نداده که من سالها فرصت داشته باشم که اينطور با خيال راحت تمام اين فرصتها را به دنياي خود اختصاص داده ام .درس‘ کار‘ ازدواج ...مدتها بود مرگ رااز برنامه ريزيها حذف کرده بود.
یک لحظه یاد این سخن حضرت مولا افتادم که:« وقتي نماز مي خوانيد طوري باشيد که گويي نماز آخرتان است» ...خيلي وقت بود اين حديث را فراموش کرده بودم...
ويک لحظه آن آرزوي قديمي در دلم جوانه زد که خدايا نکند من با مرگ طبيعي از دنيا بروم ...
اين همه جرقه فقط با چند ثانيه لرزيد ن زمين...
اما خدايا ! چه کنم که انسانم و فراموشکار ... مي ترسم باز همه اين حرفها را فراموش کنم پس خودت کمکم کن.
در دفتر من نماند یک نکته سفید از بس به شب و روز سیاهی کردم
سلام به همه ی دوستان گلم
میگم خیلی سخته کسی پیر باشه و بخواد ادای جوونترها رو در بیاره .چون امشب شب تولد منه تصمیم گرفتم آپ کنم و اونو به همه ی دوستان جوونترم تقدیم کنم .خدایا چقدر ثقیل است که انسان موقعی به خودش بیاید که جوانی اش را از دست داده باشد و در حسرت روز ها و سالهای از دست رفته باقی مانده باشد سخت است که گام های مرگ را در نزدیکی خود ببینی و توشه ای برای آخرت فراهم نکرده باشی .ای پروردگار پرنده و انسان ! ایکاش همیشه در حیاط کودکی ها می ماندم.ایکاش باز هم میتوانستم صدای ترا نقاشی کنم و روی رودها غلت بزنم .ایکاش مداد های رنگیم با من قهر نمیکردند و طعم شکلات را فراموش نمیکردم .
ای آفریدگار فردا و فریاد :
سر انگشتانم که پر از ترانه و ابرند را بگیر ! مگذار در میدانچه ءنادانی ها غبار شوم .مگذار تند بادهای پی در پی شاخه های امیدم را بشکنند و سیلابه های گناه ریشه های زخمی ام را از باغچه ءبی بدیل کرامت تو جداکنند .
((خدایا اگر اجازه بدهی از دانه های باران سینه ریزی میسازم برای دختر لطف تو وشعرهایم را زیر درخت یاد تو میکارم.))
امشب شب تولد منست .روزگاری فکر میکردم که هیچگاه بزرگ نخواهم شد و همیشه کودکی بازیگوش باقی خواهم ماند اما عمر همانند تند بادی گذشت و مرا از کودکی به نوجوانی و از نوجوانی به جوانی رساند .دیری نخواهد گذشت که منهم به جرگهءسالمندان پیوسته و باید کوله بارم را برای سفر به راهی که هیچ بازگشتی بر آن نیست آماده کنم .همیشه پیش خودم نوزده ساله ها بچه و بیست ساله ها جوان به حساب می آوردم .وای برمن که در عرض یکشب باید پشت پا بزنم بر هرچه یادگار و خواسته های دوران کودکی است و قدم به راه پر از دروغ و ریای بزرگان بگذارم .یادمه وقتی به من میگفتند بیست و اندی سال قبل فکر میکردم که زمان انقلاب کبیر فرانسه یا آغاز جنگ جهانی دوم را می گویند .
اما اکنون میفهمم که بیست سال پیش چندان هم دور نیست . زمانی که مادری بر تخت بیمارستان از درد زایمان فارغ گشت و کودکی پا به عرصه ی گیتی نهاد که هنوز هم بزرگ نشده است .چه سخت است که انسان ببیند بزرگ شده و دارد از امتیازات بچگی سو ء استفاده میکند.
چقدر ثقیل است که انسان هنوز با دنیای کودکی وداع نکرده پا به دنیای بزرگان بگذارد در حالی که هنوز بازی با گربه ها را دوست دارد و از کلاه قرمزی هم خوشش می آید . در حالی وارد سال های میانی زندگیم میشوم که هنوز از زندگی هیچ نفهمیده ام و تمامی آنرا به بطالت گذرانده ام .
خدایا کمکم کن باقی عمر هرچند کوتاه را برای جامعه و خانواده ام مفید باشم وپشت پا بر هرچه خواسته های دروغین و رفاقت های مالی و دلسوزی های بی مورد بزنم تا شاید بتوانم زندگیم را برای خودم آغاز کنم و خط قرمزی بر تمامی هوس های کودکانه بکشم .
چرا که میخواهم از زندگیم بهترین بهره را ببرم .خدایا کمکم کن و توکل به تو...
حیف از آن عمری که تباهش کردم به ثوابی نزدم صرف گناهش کردم
دفتر من همه پر بود از اوراق سفید با خطوط هوس خویش سیاهش کردم .
سلام فاحشه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند ،
انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم
برايت بنويسم . شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه ای نان ! چه
گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من
هم مانند همه ام !
راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو،
زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون
مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا
شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک
تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشی نيست؟ تن در برابر نان
ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را
ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را
شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين.
شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها
نذر حرم امامزاده صالح داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني
محرم تعطيلي ! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه،
جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم،
چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و
پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم!
فاحشه… دعايم کن.
روسپي
(مرحوم رسول مقصودی)
برگرفته از وبلاگ gada.blogfa.com