تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
میخواهی بخند
میخواهی گریه کن
میخواهی مبهوت باش
مبهوت آیینه ها
دیگر چه فرقی میکند مستی و راستی...
دیدم و رفتم . کاش به خانه رفته بودم ، اما رفتم به جایی پر از کتاب های نخوانده.
حالا هر روز از این بالا نگاهت میکنم،که کتاب ها را ورق میزنی در جستجوی من بی آن که بدانی به داستانی تبدیل شده ام. آلیِِِسِِ سرزمین عجایت ، سگ پا کوتاه حنا ، گربه ی نل .
نه ، جوجه اردک زشت شده ام.
بخوان ! شاید یک روز از قصه بیرون آمدم و روبرویت نشستم و گفتم:
من قمار میکنم ، گاهی میبرم ،گاهی میبازم، اما باختم از این نیست که حریفم را نمیشناسم یا بازی نمیدانم. میدانم ، اما میبازم . دست خراب بازی به دستم است.
حالا تو بگو ، در کجای دست های سرگردانت گم میشوم ،انگشتت را رو به ماه بگیر، آنجا خواهم مرد.
دست شانس بازی که به دستم رسید ، بی بی داشت مال تو ، شاه داشت مال من ، سرباز را میکشیم. عادلانه است دیگر. حالا دست خودت را تقسیم کن. بو میکشم،لطیف است ، انگار تازه از چیدن سیب آمده ای، اجازه گرفتی یا دوباره همه مان را به فاک فنا دادی؟
رو نگردان که نمیفهمی،حرف هایم روشن است،حتی از یک تکه چمن هم .
گناه من چیست آخر که تو سرگشته و پریشانی در این پندار که بهشتیان را بر چهره موی است یا نه....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:32  توسط غروب  | 

زلزله همیشه لرزش زمین نیست ،گاهی طپش قلب یک قناری در قفس نیز زلزله است.ویا صدای ناله ی پیرزنی که در سینه خفه میشود.من پیرزنی را دیدم که مثل مورچه بود.مثل مورچه ای که چندین  برابر وزن خود بار حمل میکرد.کوله باری از غم و اندوه وغصه که تمام سر تا پایش را میلرزاند.واین زمزمه ای بود حتی برای قلبهای ضد زلزله.من مردانی را دیدم که قلبشان به وسعت دریا بود چشمانشان سرشار از آفتاب که آفتاب را شرمنده میکرد.مردی که می گفت:می توان از عشق موتوری ساخت و محبت را در رگها به جریان انداخت.می توان عاشق بود و عشق را حامله شدومنتظر ماند ومنتظر ماندوآنقدر صبر کرد تا، نه  ۹ ماه بلکه شاید  سالها تا زمانی که محصول عشقت حاصل شود.می توان عاشق بود و عاقل .می توان عاشق شد و کامل.عشقی که تمام وجودت را می لرزاند در حالیکه تمام تنت سرشار از صلابت عشق است.وعشق خود نیز زلزله است...........{می توان گل بود و در حسرت یک باران پژمرد}


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:30  توسط غروب  | 

عزيزم اميدوارم كه نظر به راست مرا از راه دور بپذيري وآزاد باش بدي.

اگر قدرت ميداشتم تا پيش پايت قدم آهسته مي آمدم و دريچه ي قلبم

را در برابر مژگانت ميگشودم ،وليكن چون در بازداشت هستم قادر به اين

كار نيستم .

كاش در پيشت بودم و كالبب بازوانم را به اندازه ي قطر كمرت باز ميكردم

و نوك مگسك زبانم را زير خال سياه لبانت نشانه گيري ميكردم وبا فرمان

آتش بوسه اي داغ را بسويت روانه ميكردم.تا بگويي به حال حركت از نو...

در پناهگاه سنگر تو تمرين بوسه ميكردم ،نمي دانم كه چرا چند وقت است

مرا به باد تنبيه گرفته اي وتا ميخواهم بخوابم بيدار باش ميدهي،

مگر در نظام عشق سستي كرده ام .

در اسلحه خانه ي عشق اسلحه ام بي مصرف باقي مانده وگاهي نيز خود

به خود به سمت تو نشانه ميرود و ميخواهد ترا بزير تير بار بوسه بگيرد

اما...اما تو تاب و توان تك تيري را هم نداري .

دوست داشتم همراه تو به رزم شبانه ميرفتيم و در كمره ي يك كوه

قطب نمايم خراب ميشد و ما گم ميشديم وتو آنزمان مناطق ممنوعه اي را 

كه تا آن زمان از من پنهان كرده بودي برايم آشكار ميساختي.

سرباز وظيفه :عاشق نژاد

گردان :عشق                      گروهان:بوسه          يگان:دوستت دارم

آدرس:شهرستان عشق،خیابان محبت،کوچه ی وفا،پلاک دوستی ،منزل یار،

از طرف سرباز عاشق آواره

 

برگرفته از وبلاگ پلی به نام زندگی http://polibenam-zendegi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 18:44  توسط غروب  |