تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
با اجازه کلیه ی اعضای ستاد تصمیم گرفتم امروز برای کسی بنویسم که شاید از نظر سن و سال چندان از ستادیا بزرگتر نباشه ولی حکم مادر و داره برای همه.اون دلی داره به وسعت دریاها اغراق نکرده ام اگر بگویم او مادری رو در حق تمام ستادیا به حد اعلا نشون داده . وهمه ما مرهون محبت های بیکرانش هستیم.

شاید مادر در زبان ادبیات ما کسی باشه که درد زایمان رو کشیده و برای کودکانش همه نوع جانفشانی رو انجام میده .اما اگر کمی پرتو مردمک های چشمانمون رو تا فراسوی مه آلود پرواز بدیم وعمق ومعنی این کلمه رو با جان و دل پذیرا بشیم  میبینیم که مقام مادر بالاتر از اون هست که در افکار ما قرار گرفته .شاید مادر با همه ء الفاظی که ما یاد گرفتیم قابل توصیف نباشه اما به نظر من مادر کسی هست که هم غم کودکانش رو میخوره هم  صفات عالیه دیگر نظیر عشق ،فداکاری و... داراباشه.پس هرکسی که دارای این خصوصیات باشه من اونو بعنوان مادر خطاب میکنم .

فریبای عزیز امروز برای تو مینویسم وبه یادگار برای مادرم چون هردوی شما با محبت های بیکران و الطافی که خداوند در وجودتان به ودیعه گذارده مرا شرمنده ء محبت های بیشمارو غیر قابل توصیف نموده اید .امشب دست دعا بسوی آسمان دراز کردم و از خداوند دو عالم سلامتی رو برای تو طلب کردم .باشد که رب لایزال دعای این بنده شرمگین و خطا کار خود را به استجابت برساند و لباس عافیت و تندرستی را بر پیکر رنجور تو بپوشاند .                                           

                                                                                        آمین یا رب العالمین

مادرم:

من تکه گلی بودم افتاده در منزلی دور و نامکشوف .هیچ نسیمی از کنارم عبور نمیکرد ،هیچ شعله ای نفسهای سرد مرا به آتش نمیکشید ،عکس هیچ ستاره ای روی سینه ام ظاهر نمیشد .

نمیدانستم درخت چیست ،بهار چه رنگی است و آفتاب چه شکلی دارد .به واسطه ء مهربانی تو چشم به روزگار گشودم ،صدای گریه ام ترا خنداند و زمین با وجود من سنگین تر شد .به زیبایی بهترین نامها را به گوشم به ترنم نشستی و من با لبخندی به بزرگی آنها گواهی دادم .بعد نام و تاریخ سبز شدنم را در حاشیه ءکتاب خدا نوشتی .

من مثل یک تکه آبنبات کوچک بودم وشیرین ،مثل یک دفتر صد برگ ،سفید و پر از نا نوشته بودم. چشمهایم گناه را نمیشناختند ،گنجشکها از دستان من گله ای نداشتند ،سیب ها به سنگ شیطنت من با جاذبه ءزمین آشنا نمیشدند .بزرگترین شادیم شنیدن قصه های تو بود وهر شب با قصه های تو به خواب میرفتم .قصه هایی که پر از آدمهای خوب بود ،آدمهایی که روح خود را تکه تکه نمیکردند .من در قصه های تو زندگی میکردم و سبکبالتر از موجه های نور به دنبال سنجاقک ها میدویدم و سنجاقک ها مرا به آسمان وصل میکردند.بزرگترین غصه ام اشکهای گرم تو بود .

زمستانها که دستانت ترک میخورد دلم میشکست وبعضی شبها که گرسنه به خواب میرفتم به گریه با خود میگفتم وقتیکه پولدار شدم همه ءزیبایی های دنیا را برای مادرم میخرم،حصاری به دورش میکشم تا دیو ها به او نزدیک نشوند .آه که یک رشته از مویت را بارشته کوههای البرز معاوضه نمیکردم .

مهربان من :

زمین بارها به دور خود گشت ،حالیا من بزرگ شده ام ،دیگر شب ها گرسنه به خواب نمیروم .اما چرا دیگر سنجاقک ها و سیب ها و ترا نمیبینم .چرا دیگر به فکر دستهای تو نیستم .چرا دیگر دلم نمیشکند و چرا اینقدر بین من و تو فاصله افتاده .کاش بازهم هر روز نگران برگشتن من به خانه بودی و کاش دعا میکردی دلم در زیر زیبایی های دنیا دفن نشود .  

   

پ.ن:با توجه به بیماری دوست بسیار عزیزم (فریبای عزیز)تصمیم گرفتم تا زمان بهبودی کامل ایشان و حضور دوباره در جمع ستاد ما از آپ کردن وکامنت گذاردن برای دوستان مجازی خودم خودداری نمایم .امیدوارم حمل بر اساعه ء ادب و بی احترامی به شما عزیزان نگردد.بیائیم دست بر آستان الهی بلند کرده و برای سلامتی ایشان دعا کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:13  توسط غروب  | 

دختران دلبندم

ای کاش میتوانستید این نامه را بخوانید .آنوقت میفهمیدید که دنیا وسیع تر از

(بابا نان داد )و (سارا انار دارد)است و انسان با آنهمه لطافت طبع چگونه برای

رسیدن به نان سنگ میشود و سنگ ها راه چشمه را میبندند و شیشه ی پنجره

دوستی رامی شکنند .دریغا که نمیتوان با زبان استعاره با شما حرف زد وگرنه چه

تصویر ها که از بد دنیا نشانتان میدادم .

زمین حباب کوچکی را ماننده است که بر دریای تقدیر میچرخد و دل بستن به این

حباب یعنی ایستادن در مرداب .هرچقدر که بیشتر پای میفشاری زودتر ناپدید

میشوی.

دلبندانم

هیچ جای جهان به شفافیت وطن ما نیست .غباری تیره سرزمین های دیگر را

پوشانده و بوی تلخ گناه مشام مردمانش را پر کرده است.آه که آسمان چقدر کریم

است .در جایی خواندم اگر برای هر گناه فقط یک ستاره خاموش میشد اینک زمین

غرقه ی تاریکی بود.

هر شب دعا میکنم خنده های زلالتان که هنوز بوی معصومیت های ازلی را با خود

دارد به قهقهه های نفرت بدل نشود و سرانگشتان لطیفتان که گیسوان جنگل های

دور را شانه میکند در سرمای آهن ها یخ نزند.

خوب است بدانید سالها پیش ازآنکه وارد دنیای حقیر ما شوید باغچه هایمان را شهید

کردند آئینه هایمان را شکستند و خانه هایمان را که پنجره هایش رو به قبله باز

میشد را به موشک بستند و((بابا جان داد))

تا کودکانش سرود زندگی را زمزمه کنند.

خوب است بدانید ،زمین کانون آتشی است که شقاوت انسان افروخته است و بشر

باران را از یاد برده و در تالابهای تعفن غوطه میخورد .رود ها زیر تانک ها له شده اند و

موشکها ابرها زخمی کرده اند.

ایکاش میتوانستید با مدادهای کوچکتان همه ی لحظه های زشت را خط

بزنید... 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:26  توسط غروب  | 

 

اگر آن ترک شیراری بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا را      (حافظ علیه الرحمه)

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد   زمال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمر قند و بخارا را      ( صائب تبریزی) 

                         

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد  بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را       (  استاد شهریار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 20:40  توسط غروب  | 

                                                        تولدت مبارک .

بالاخره بعد از سالها انتظار به دنیا آمدی .به دنیایی که خودت آیینه ای هستی

برای نشان دادن زیبایی ها و زشتی هایش .

خانواده چه خون دلهایی که در این سالها برایت نخورده اند

و چه سختی هایی که متحمل نشده اند . 

هر روز به شوق فردایی نامعلوم چشم میگشایی و میخندی ،

دست و پایت را نرم . موزون تکان میدهی وبا همه دوست میشوی ،

حتی با دیوارها و پرده ها.

هر روز به شوق فردایی نامعلوم اخم میکنی ،بهانه میگیری و گریه میکنی

ودر بارش بوسه ها سبز و عطر آگین میشوی مثل پونه و ریحان.

زلالینه تر از تو کیست که صدای تاریک ما راغرق روشنی کند.

زرینه تر تو کیست که بر شب های روح ما بتابد

کاش میشد پنجره ای رو به دنیای شیرین تو باز کرد

 و کاش میتوانستیم حرفهای دل را بر حاشیه ی بال کبوتران بنویسیم

 و به سمت تو پرواز دهیم.

می دانم که ماه هر شب خود را در آئینه چشم تو برانداز میکند و

 کهکشان راه شیری از کنار دهان خوشبوی تو میگذرد.

 میدانم که ابرها به خاطر دیدن تو مدام بالای سر شهرمان قدم میزنند

 و صبح در سر انگشتان کوچکت تکثیر میشود.

پس بگذار پیش از آنکه غم روزگار بر چهره ی زیبایت بنشیند و

در طوفان زمانه سر گردان شوی

بوسه ای برچهره ی سراسر معصومت روانه کنم.

 

پی نوشت:باخبر شدیم که یکی از دوستان خوب ستادی ما

(رضا تهرانی) به تازگی پدر شده این اتفاق فرخنده را از طرف

تمامی اعضای ستاد به ایشان و همسر محترمه اشان

تبریک گفته و آرزوی سلامتی برای خانواده این عزیز

 را داریم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:58  توسط غروب  | 

 

((این یه متن تکراریه وچون با نوع قالب همخونی داشت از اون استفاده کردم.))

 

در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست.

هيچكس سوار بر اسب نيست.

هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد.

هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .

هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست  و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد .

از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده

است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك

تصوير برهنه و عريان وجود ندارد

                                       

                                     پس یادمان باشد که چه بوده ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:14  توسط غروب  |