تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
رهگذری هستم در پی خویشتن!! چه باید کنم؟

باید یک گوشه ایی بشینم و به خودم فکر کنم؟ تنهایی را انتخاب کنم؟

 

بله ،در میانه دیگران بودن مساوی ست با خود را فراموش کردن!! دیگران را در میابی و خود را

 

فراموش می کنی .... ودیگران هم همینطور...

 

ما در کجا زندگی می کنیم؟ در جایی که انسانها برای گذرانه زندگی جان می کنند برای یک

لقمه نان.... در جایی که درها بر روی حقایق، راستیها، خوبی ها، عشق ها و... بسته شده

اند ...... در جایی که هنوز هم آدمهای خوب پیدا می شوند.... ولی همه ی درها به روی بدی باز

است و از دسته ما کاری بر نمی آید...

 

ما دوست داریم خوب باشیم، دوست داریم ببینیم، نفس بکشیم، انتخاب کنیم هنوز هم دوست

داریم ثواب کنیم!!  گفتم ثواب... ثواب همیشه با کباب شدن همراه بوده است و همان مثاله

قدیمی " آمدیم ثواب کنیم کباب شدیم..!! به نظر من کلمه ی ثواب را باید خط بزنیم و بجای آن

خوبی را جایگزین کنیم وقتی آدم خوبی می کند انتظار پاداش یا  همان ثواب را ندارد ... اگر

اسمش را ثواب بگذاریم حتما کباب می شویم... ( که البته خوبی هم دیگر جایی ندارد..)

 

 

 

من فهمیدم: که ارزشها از واژه هایی تشکیل شده اند که از زبان انسان جاری می شوند نه

عقل..

 

من فهمیدم: که برای روبرو شدن با حقایق باید محکم تر بود، و باید خودمان را دگرگون کنیم...

 

من فهمیدم: که اسمها، عادتها و دوستیها و عشق ها ثبات  ندارند ... مانند زیبایی ...

 

من فهمیدم: که باید بیشتر بفهمم .... که باید زندگی را جدی تر بگیرم .....

من یاد گرفتم که باید بد بود تا کباب نشد تا ارزش داشت و ماند .... من هنوز خیلی چیزها  را نفهمیدم!!خوبی یک رویاست. نظریه ای که تلاش ضعیفان همواره آن را دنبال و پس از مدتی رها می کند. حدی که احدی به آن نائل نشده است، حکومت آن غیر ممکن است. تنها بدی است که می تواند تا بی نهایت پیش روی کند و مطلق العنان حکمرانی نماید. برای استقرار حکومتی آشکار و هویدا می بایستی از آن مدد جست...  

 

 آلبر کامو


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 20:2  توسط غروب  | 

شاید تو هم مانند من بارها تصمیم گرفته ای خود را بشناسی

بدانی چه کسی هستی؟

دنبال چه چیزی می گردی و می خواهی به کجا بروی!!!

یادم می آید می خواستی سفر کنی،

به اعماق درونت،

اما چمدانت خالی نبود! درست خواندی چمدانت خالی نبود.

چمدانت را پر کرده بودی از آن چه دیگران می گویند هستی،

 از آنچه دیگران می خواهند باشی.

تو هم به جای سفر دور و دراز گشتی زدی و همان ابتدای راه رو به روی آیینه ایستادی و گفتی:

"سفر به درون لازم نیست! من همانم که دیگران می گویند."

هر که هستی و در هر جا ایستاده ای بیا

بیا همین الان با هم سفر به درون را آغاز کنیم

اما این بار با چمدانی خالی از تمام باورهای که دیگران خواسته اند همراهمان کنند

سفر کنیم ولی با چمدانی خالی از تو نمی توانی،

بیا تا صدایی از درون تو را بخواند و فریاد بزند که می توانی، آری می توانی

می دانم باز هم می روی رو به روی آیینه می ایستی!

اما این بار بگذار آیینه با تو حرف بزند.

بگذار در سکوتی زیبا الهامی درونی راهنمایت شود.

خوب گوش کن!!!

همه می دونن که یه آدم نمی تونه همه رو از خودش راضی کنه.

آدم نمی تونه همه ی کارها رو با هم انجام بده،

آدم نمی تونه همه چیز رو به خوبی انجام بده. پس آدم واقعاً باید بدونه کیه و واقعاً همون بشه.

آدم باید تصمیم بگیره و بدونه مهم ترین چیز چیه و اونو انجام بده.

آدم باید توانایی هاشو بشناسه  و اونارو دقیق به کار بگیره.

آدم باید یاد بگیره که با دیگران رقابت نکنه، چون خط پایانی نیست!

باید خودت تصمیم بگیری و با نقاط قوت و ضعفت زندگی کنی،

به علایقت اجترام بگذار اگه می خوای یه انسان خیلی مهم بشی!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:21  توسط غروب  | 

بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت نگاري قرار دهيد تا

هویتم را آشکار کنند.به پزشك قانوني بگوييد جسم مرا كالبد شكافي كنند، چون من

به مرگم مشكوكم!!!

بگوئيدزير تابوت مرا چند مرد قد بلند بگيرند من عاشق اوج گرفتنم. ورثه ي عزيزم حق

دارند باطلبكاران كتك كاري كنند، ولي يادتان باشد شماره تلفن گورستان و شماره

قبر مرا به طلبكاران ندهيد. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل قبرم

اكيداًممنوع است.

 در قبرم پنجره اي بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

گوشي همراه و لب تاپ مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا لازمم شود!!! گواهينامه

رانندگي و مدرك ليسانس مرا را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. مواظب باشيد

به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد : اين پيكر 

زشت ترین گل دنياست. عكس مرا بر روي قبرم نصب نكنيد !!! خطر ربوده شدن در

كمين آن عكس است. در مجلس ختمم گاز اشك آور پخش كنيد تا همه به گريه

بيفتند. درمجلس ختمم زياد هيجان زده نشويد . . . چون از بد شانسی  من سکته

نمي کنيد و نمي ميريد،من مجبورم مي شوم خودم از آن دنيا بيايم و خفه تان کنم. از

اينكه نميتوانم در مجلس ختمم حضور به هم رسانم و از شما پذیرایی کنم قبلاً پوزش

ميطلبم.

                                                                            ضمنآ یادتان باشد:

بر سر سنگ مزارم بنويس: زير اين سنگ فردی خفته ست با هزاران اي كاش و دو

چندان افسوس كه به هر لحظه عمرش گفته ست بنويس: اين جوان بر اثر ضربه ي

كاري مرده ست ... نه بنويس: اين جوان در عطش ديدن ياري مرده ست ... جلوي روز

 وفاتم بنويس: روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار روز پژمردن گل فصل بهار روز

اعدام جنون بر سر دار روز خوشبختي يار ... راستي شعر يادت نرود روي سنگم

بنويس: آي گلهاي فراموشي باغ! مرگ از باغچه كوچكمان مي گذرد...

 داس به دست .

 گلي چون لبخند مي رود از برم و به دیار فراموش شدگان نزدیکم. 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط غروب  | 

بوی رمضان به مشام می رسدمهدی جان نجوای نمناک تورامی شنوم

که آشنا هست باسرنوشت ترآب،عادت سبزدرخت وآبی آسمان.

درماه رمضان هرشب بهانه دلم راباگوشه ای نگاه به آیات سبزقرآن فراموش می کنم.

آری،هرزمان به من هدیه ای می دهد.هدیه سبزاستجابت.هدیه سبزقبول.قرآن ای

تکیه گاه وپناه زیباترین لحظه های پرعصمت وپرشکوه تنهایی وخلوت من.

ای ماه بندگی خدابدان روزی تمام روزهایمان تمام می شود وآنگاه برای دیدن

معبودمان بایدبگذاریم آنچه راکه برداشته بودیم هرزمان که روزه نگیرم دندانهایم تگرگ

می شود،ذره ذره ی وجودم نیزپیرترازتاریخ،جغرافیارابه نظاره ای تکراری می ایستد.

باران فرصتی هست تاآسمان بازمین دردودل کندوماه رمضان فرصتی هست که مومن

بامعبودش رازونیازکند.درهرسحرنورانی فقط یک جمله رابرزبان جاری می کنم :

                                                                 ((اللهم عجل الویک الفرج)).

ماه رمضان درپایان هرافطارروزه گرفتن رامشتاقم واگرنتوانم هیچ آسمانی لایق پروازو

هیچ خاکی ارزش مهرشدن ندارد.آری رمضان فراق تو دردی استخوان سوز وناوک

عشقت دل دوز.تلاوت قرآن درماه رمضان ناب ترین لحظات هستی وزیباترین دقایق

ادراک عارفانه وپیوندانسان خاکی باملکوت اعلی است

معبودا:دوستت دارم نه آن سان که پرنده آسمان را بهاردرخت را،دوستت دارم نه آن

سان که ماهی دریا وخاک باران را

                                             ((دوستت دارم آن سان که بنده ای معبودش را))  

محتاج دعایم کوله بارم پر گناه و شانه هایم خم زیر بار سنگین ستم هایی که بر

خلق خدا روا داشته ام .هر زمان که به یاد لحظه های فراموشی ام می افتم خجل

میشوم از اینکه آن  که را ناظر اعمالم بوده فراموش کرده ام .آیا امیدی به توبه هست .

توبه ی بی بازگشت .همانند توبه ی نستوح.نمی دانم ولی شنیده ام هر کس به

سوی او بازگردد اوکه همانا معبود مان میباشد رحمتش را دریغ نمیدارد. 

اما در خودتوانی برای توبه نمیبینم .چرا!!!!

چون آنقدر در دنیای فانی غرق شده ام چنان زرق و برق فریبنده ی دنیا چشمانم را

 کور کرده که امیدی به بازگشت و جای گرفتن در بهشت وعده داده شده را ندارم . 

به انتظارم .... 

انتظار اندکی لطف که مرا از لب پرتگاه دنیای فانی به سوی هستی ازلی

راهنمایی ام کند.

                                                             آیا امیدی هست؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط غروب  | 

ساز بد صدا در گوشم خش می اندازد... گوشهایم را هم که می گیرم باز هم انگار ذهنم ؛که صدای نا هنجار ساز درش حک شده است ؛ نوای نا دلپذیر را در خودش تکرار می کند. چشمان سیاهم به تماشای خاکستری آسمان عادت کرده است و طفلک ؛ گاهی که آبی را میبیند آنچنان با ولع نگاهش می کند که گویی فراموشش شده خدا؛ خدای مهربان ؛ وقتی خواسته بوده آسمان را بیافریند هیچ رنگی را زیبنده تر از آبی در نظر نگرفته است. فکر می کنم کودک من با چشمان فکر کنم سیاهش ؛ آسمان را چه رنگ خواهد دید؟ گوشهای نازش که قول داده بودم جز نغمه ی خوش آهنگ « مهر و وفا » چیزی نوازشش نکند چه خواهد شنید؟ نگویید که تلخم...نگویید که عینکم شیشه هایش دودی شده است....نگویید « عظمت باید در نگاه تو باشد....تو را به خدا نگویید.... من هم مثل شما آرزو داشتم با خیال راحت ریشه بدوانم در این خاک .... درختم سایه سار محبت باشد برای آنانکه دوستشان دارم .... میوه بدهم .... تو را به خدا نگویید.....

حال اما ریشه هایم را جمع کرده ام در یک کیسه ی کوچک و در بدر می گردم به دنبال زمینی «امن» تا قبل از آنکه بخشکم بگذارمشان در خاک ....در یک مزرعه ی پاک ؛ «مهر و عشق » کنارش بکارم و با خیال راحت شکوفه بزنم و میوه بدهم. شما... شما خاک پاک میدانید چیست؟ آسمان چطور؟ آنرا میشناسید یا مثل من فراموشتان شده رنگش؟ مهر معلم را چی؟ شما هم خستگی را دیده اید در چشمانش؟ پس خوب می دانید آن روز که بر سرتان فریاد کشید و «کودن» خطابتان کرد ؛ بسیار خسته بود و بی پول ؟ نکند فکر می کنید معلم کودک دلبند شما عاشقی مرفه است که دغدغه اش فقط آموزش و «زمزمه ی محبت » است ؟ راستی می شود برایم از یک دلی هم بگویید؟ فراموشش کرده ام آخر.....

«بی سایه ام ... درخت بی زمینم » خدا کند تا قبل از آنکه بی «بر» هم شوم بیابم خاکی را... یادم نرود رنگ آسمان ... زمزمه خوش نغمه ها .... مهربانی مردم و نگاه گرم معلم راا . باید به انگشتم نخی به رنگ آینده ببندم تا فراموشم نشود آرزوهایم؛ امیدهایم و تصاویر خوشرنگی که داشتم....دارم. شما هم تو را به خدا نگویید تلخم.... خودم می دانم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:53  توسط غروب  |