![]() |
![]() |
|
| غروب را دوست دارم چون رنگ غم است و غم را دوست دارم چون همیشگیست |
|
مسعود عزیز، بهار حضور متینت خجسته گویند که هر انسانی بر این خاک تصویری ست مجسم از مفاهیم الهی مجرد که زمینیان راست نمودی محقق حال ما را عزیزی ست مسعود، شکرمان به درگاه حق شود مقبول که زحسن وجودش گشته ایم مشعوف اوست از فرشتگان سمائی برتر، پرتوی مهر در قبالش کهتر و گل های جنت ز جمالش پرپر دریای زلال سرشتش عمیق، تار و پود ابریشمین باطنش نجیب و سرای فطرتش زیباترین جمیل دیدار او لذت اوج پرواز پرندگان، آغوش گرمش مامن امن پناهندگان و اوست نمود لطافت پرهای فرشتگان مرضیه، سبا/ سعید، کیا، غروب، امید و رضا
خسته شدم... دیگه خسته شدم از این همه دروغ،دورویی،ریا ،نامردی و... کوچیکتر که بودم همه میگفتن قشنگی زندگی رو ببین .بدیها گذراست .منهم با خودم قراری گذاشتم که حالاخسته شدم از اون قراری که یه روزی تو عالم بچگی با خودم گذاشتم و بیشتر از نصف عمرم با خودم یدک کشیدم . خسته شدم از نادیده گرفتن اون همه بدی و از اینکه کاههای خوبی رو کوهی ببینم . دیگه عالم اون تخیلات فانتزی هم جواب نمیده انگار . دیگه نمی تونم حتی خودم رو گول بزنم . دیگه کوچکترین حوصله ، اعصاب یا انگیزه ای واسه دور کردنِ این حسِ نفرت از خودم ندارم . حتی حسِ ترحم یا دلسوزیم هم کمکی نمی کنه . دیگه نمی خوام درک کنم . دیگه نمی خوام هیچ تلاشی بکنم که هیکل زشتِ این واقعیت رو با یه لباسِ خوشگل و خوش بُرِش بپوشونم . می دونم بدترین و آسیب زننده ترین راهیه که می تونم انتخاب کنم ، منظورم آسیب زننده واسه خودمه ، ولی من این راه رو انتخاب نکردم ، بیشتر از نصف زندگیم یا شاید حتی کلِ زندگیم جنگیدم که اینو نپذیرم ! الان دیگه فکر کنم کم آوردم ! می خوام نفرت بورزم ! نمی خوام ، فکر کنم کار دیگه ای نمی تونم بکنم . به بن بست رسیدم شاید ! خسته ام ... بُریدم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:16 توسط غروب |
|
|
فرشیده ءعزیز تولدت مبارک
کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنیم که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی؟ ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گوییم؟ ای ظرافت تپش قلب چکاوک، تو را بر رفیع ترین قله ی احساسمان قرار داده و با تمام وجود فریاد بر می آوریم که روشن ترین فرداها تقدیم تو باد.
گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند در بهترین روز تاریخ زیباترین هدیه اش را به ما داد. کودکی که اکنون تنها استاد شهیر و فرهیخته ی ستاد ماست. آری فرهیخته فرشیده را میگوئیم که از نوادر روزگار است و ما به همین مناسبت شعری بهر ایشان سروده ایم بس وزین: یه توپ دارم قلقلیه همیشه کثیف و گلیه میندازم هوا زمین می ره یه راس تو زیر زمین می ره من این توپو نداشتم از بس که داد کشیدم تو سر خودم کوبیدم شیطون ازم ترسیده این توپو برام خریده "این شعر به همراه گلی ترین توپ دنیا تقدیم تو باد"
مرضیه...سبا/ غروب... امید... رضا و مسعود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 9:36 توسط غروب |
|
|
با عرض پوزش از همه ی دوستان عزیزم این وبلاگ تا برگشتن مسعود عزیز دوست و هم ستادیه بسیار عزیزم آپ نمی شود .از همه ی دوستانی که در این مدت شرمنده ام میکنند عرض کنم تا اومدن مسعود عزیز از سر زدن و کامنت گذاشتن معذورم .امیدوارم که متهم به بی توجهی نباشم .
تقدیم به تمامی مادران ایران زمین
وقتی بر گذشته ی خود مینگرم وجودی پر ارزش بر لحظات زندگی کودکی ام نقشی جاودانه زده است .این چهره ی ملکوتی مادر است که در جای جای زندگیم با قامتی سر افراز ایستاده ... عزیز من ای مادرم ،ای اقیانوس بی انتها ،همیشه میگفتی که بودنت در بودنم خلاصه میشود .چگونه در وصف ایثارگریهایت بسرایم که نه قلم را یارای نوشتن است و نه زبان را یارای بازگویی محبت تو .با من چون دوستان دیرینه سخن میگویی ... من از حلاوت و شیرینی سخنانت لذت میبرم .گفتی که همیشه در راهی که حق است قدم بردارم و من به گوش جان شنیدم ،غزل چشمانت لبریز از مهر است و مهربانی در برابر قلب پر عطوفت تو گمنام بوده است . مادر ای مهربان وای بیقرار لحظه لحظه ی زندگیم چگونه میتوان حتی لحظه ای از راز و نیازت را با او که ناظر اعمال و رفتارم بوده فراموش کنم .آنزمان که از خدا میخواستی تا در کوره راه های زندگی مرا یاری کند ومشعل فروزان لحظات تاریکم گردد ... مادرم تلخی روزگار را کشیده ای وآنرا به حلاوت و شیرینی یک تجربه برایم تبدیل کردی.صدای پای تو سکوت تلخ و تنهایی هایم را در هم میشکند ،از قامت افراشته ی توست که سرو ها ی سر به فلک کشیده ایستادگی را به ودیعه گرفته اند ،مادرم ای سرو قامت من ،ای همدم شبهای بیماریم ،ای مونس لحظه های تنهائیم و ای ... تا من هستم و نفس هست : ((دوستت دارم ))
روز مادر بر تمامی مادران میهن عزیزم ایران مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:49 توسط غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام خدمت همه ی دوستان گلم اونهایی که به من لطف روز افزون دارن و منو شرمنده ی محبتشون کردن .چند تایی از دوستای گلم میخواستن هویت منو بدونن .ببینن من پسرم یا دختر ،از اونجایی که تو دنیای نت هرکسی هر جور که دوست داره خودش و معرفی میکنه منم میگم من نه دخترم نه پسر یه انسان آزاده ام ومشتاق دوستی با تک تک شما عزیزان .شما بنا بر دیدگاه خودتون میتونین منو دختر بدونین یا پسر آزادین.اصلآ تو این وبلاگ آزادی کامل برقراره .برای من مهم اینه که اونی که صداش میکنم جوابمو بده فرقی هم نمیکنه جنسیتش چی باشه .پس مهم نیست من رویا باشم راضیه ،سامان یا سهیل مهم اینه که قلبم برای تک تک شما به صدا در میاد ودست دوستی رو به سوی شما درازمیکنم تا دست سردم و تو دستای گرمتون بگیرین و دنیای شادی برای هم بسازیم . دوستدار همگی شما غروب |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|