
تقديم به مهربانترين، خواستني ترين و دوست داشتني ترين
مخلوق آفريدگار
اي تمامي دلبستگي ها، اي معناي همه ي لحظات از دست رفته و
نيامده ي زندگي و اي بيكران ترين درياي محبت به تو و به همه ي
خوبي هايت عادت كرده ايم.
اي تنها دليل براي طراوت وجود خسته، اي عمق سبزترين نگاهها و
اي زلال معصوم، تو را با تمامي احساسمان عجين ساخته ايم و
اكنون حتي يك لحظه نبودنت دردي طاقت فرسا را برايمان به
ارمغان مي آورد.
اي كه هميشه آغوشي از عشق در كوله بارت پنهان داري، اي كه
طلوعي تازه در ميان اين غروب هاي پي در پي تكرار هستي و اي
كه طعم شيرين نامت را همواره به همراه مي آوري، در حجم
سكوت تمامي لحظه هاي دوري تو، ميان حياط دل به انتظار باران
مهرباني ات مينشينيم و صبر مي كنيم تا دوباره در آينده اي نزديك
صداي قدمهاي استوارت را از پشت در خانه ات كه در اعماق قلب و
جانمان قرار گرفته، بشنويم.
((فريبا، فرشيده، سعيد، كيا، غروب، اميد، رضا ، مرضیه و سبا))

سبا جان ، هر روز روز تولد توست . تولد تو تولد همه خوبیهاست . زیباترین گل های دنیا تقدیم به تو به خاطر قشنگترین روز دنیا 25 خرداد که سالروز تولد توست .

سعید و سبای عزیز تولدتون مبارک . امیدوارم ۱۲۰ ساله بشید و جمع خانوادگیتون همیشه به شادی برقرار باشه
فرشیده و کیانوش عزیز که یه مدتی در بین ما نبودند .به افتخار بازگشت این دو عزیز دوست داشتنی ستادمون رو گل بارون میکنیم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آب را از چه میجویی؟
از چشمه ،باران،دریا
جستجو نکن که زلال ترین قطره ی هستی را محبوبم برای خداحافظی از چشمان نازنینش فرو ریخت و من سخت ترین لحظه ی عمرم را با گرمترین بوسه ی او پیوند دادم ،تا بدانم تلخی وداع را چاره ای جز شیرینی عشق نیست اما چه سود...
زیر سایه ی درخت نشسته بود .گویا سالهاست که آنجا را برای زندگی خویش بر گزیده است .به دور دست ها خیره شده بود ،به سویش رفتم لبخندی گذرا بر لبانش نشست .به نظر میرسید ........
هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او نمی
خواهی.هوا سرد است وبرف هم آهسته میبارد از بام
آسمان ودیگر در این دشت تنهائی من ،هیچ آهوئی نمی
خرامد .
آسمان اندیشه را باید گستراند ،باید به افق پرواز پرستو
ها نگریست جور دیگر باید دید .تمام هستی من پنجره
ایست که من از آن به جهان مینگرم ...
من از این پنجره و به اندازه ی این پنجره دنیای سفیدی
دارم ورنه دنیای دلم خاموشست .وتمام سبزه ها رنگ به
زردی می دهند چون برگ ریزان عمر من،و تمام زندگی
دمی میشود دمی که انسان از آن میمیرد و از آن دم زنده
میشود چون بهاران و در آن دم حیات به افق طلائی
میرسد.آنجا که تنها پاکی هاست برای دستان خالی
ومنتظر من.چشمانم امیدواری را مطرود میداند وچیزی
چون حیات را از من خواهد گرفت ومن بی صبرانه به
انتظار او هستم وچون او نباشد غرور در این میان
متلاشی می گردد ، واین مرگست برای من.