تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.

خدایا ..چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم
 
بودی ...چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم
 
نکردی...چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه
 
موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...چه
 
روزهایی که سرم تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای
 
 تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری
 
کردی که به صلاح من است ...وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه
 
 به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و
 
دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... تو با حضورت به
 
 خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس
 
کشیدنم رنگ دادی...وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب
 
کوچک و خسته ام جا دادی...وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من
 
خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های
 
دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...اون وقت تو وجودم
 
شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی
 
فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد
 
بودن واسه داشته ها ... و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای
 
 دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...و فهمیدم بیشتر از
 
 اون چه که هستی باید مهربون باشی ...خدا جونم خیلی دوست دارم
 
خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون..... خدایا به خاطر سه چیز
 
 سپاسگذارم دادن هایت، ندادن هایت، گرفتن هایت....... چون دادن هایت را
 
نعمت  ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت میدانم. 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط غروب  | 

سلام به همه دوستای گلم .اول از فرشیده ی عزیز باید تشکر کنم بابت

متن بسیار زیبایی که تو وبش آپ کرده .ممنونم دوست عزیز .من برات یه

جمله مینویسم اما تو خودت دوستات رو دعوت کن .

تولد آغاز مرگی بس دشوار است .

مسعود دوست بسیاز عزیزم(از وبلاگ:اعترافات یک ذهن پاک )که تو پیوند

ها میتونین آدرسشو ببینین .

 منو به یه بازی دعوت کرده هر چند از قاعده ی اون بی خبرم ولی

مینویسم .میگن قاعده ی بازی اینه :

۱. یه عبارت  شش کلمه یی را در وبلاگتون پست کنید . ( در صورت لزوم

 

توضیح هم اضافه کنید )

 

۲.پنج نفر از دوستاتون رو هم دعوت به بازی کنید.

 

حالا عبارت :

 

(( پرنده مردنیست پرواز را بخاطر بسپار))

 

 

اما پنج دوستی که دعوت میکنم 

 

علیرضا(از وبلاگ ترقه).فریبا .سیمین عزیز .رضا تهرانی .  صدف 

 

به قول مسعود عزیز :

 

دوست داشتم همه دوستام رو به بازی دعوت کنم ولی چون نمیشه قانون

 

بازی رو زیر پا گذاشت شرمنده . ولی دوستان عزیز اگه دوست داشتن می

 

تونن از طریق کامنتاشون تو بازی شرکت کنن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط غروب  | 

ما هر چی بزرگتر می شیم و تحصیلکرده تر بیشتر

 

بی ادب می شیم جدی میگم ها!!!!!!!!!!!!

 

سیر تحولات رو ببینید.........

1

:دوران ابتدایی برای بیرون رفتن از کلاس درس از خجالت میمیریم تا از

 

معلم اجازه می گیریم

 

۲:دوران راهنمایی یه انگشتو به نشونه ی اجازه گرفتن بالا می بریم تا

 

معلم اجازه بده           

 

3:دوران دبیرستان دستو مشت می کنیم و اجازه می گیریم و اگه اجازه

 

ندن دیگه قاط می زنیم 

 

4:پیش دانشگاهی با غرور تمام به دبیر میگیم:آقا من میخوام برم

 

بیرون!!!!!!!!!!!    

          

5:دانشگاه هم که دیگه استاد بد بختو کسی آدم حساب نمی کنه سرمون رو

 

میندازیم پایین و یا علی..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:16  توسط غروب  | 

تقدیم به همه ی دوستان گلم که محبت کردن و من و تو جمع خودشون

پذیرفتن .فری،کیا، سعید،مسعود، فرشیده،امید،و آقا رضا که خبری ازش

نیست  .                                              مخلص همیگیتون غروب

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:3  توسط غروب 

مجالی شد برای حرف زدن....

گر چه شنونده اصلی خودم هستم . ولی گوش دادن به حرفهای دیگران باعث می شود

که با واقعیات زندگی بیشتر آشنا شویم... وقنی که ما واقعیات را می بینیم و به آن پی می بریم

  انگار که شیطان را دیده ایم .... موی های بدنمان سیخ می شود و احساس سردی می کنیم.

  و غمی بر غم هایمان اضافه می شود...

واقعیات را کودکان و پیرها می گویند .. اولی که نمی دانند دروغ چیست و بعضی اوقات

  با بیان واقعیات باعث دردسر هم می شوند و دومی که دیگر از روی ناتوانی و شاید ترس!!!

  بخاطر همین است که ما این دو را بیشتر دوست داریم... 

بالاخره همیشه شنیدن واقعیات لذت بخش است.... اگر چه که تلخ باشند.... 

و تجربه ...

تجربه بار سنگینی ست بر روی دوش ما .. من فکر می کنم که آدم پیر نمی شود بلکه

تجربه اش بیشتر می شود.. و آن خمیدگی کمر و آن چین و چروکها نشان از پیری نیست

  اینها نشانه های تجربه هستند و بیانگر واقعیت ها...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط غروب  |