چند روزی بیشتر به پایان فصل زمستان باقی نمانده
است همه خانه تکانی کرده و به پیشواز بهار رفته
اند .باید آموخت که بعد از هر فسردگی و سرمایی
بهاری هست.
ایکاش همراه خانه تکانی اتاقمان ،خانه تکانی دل
هایمان را هم به یاد داشته باشیم .کدورت ها را کنار
بزنیم و کینه ها دور بریزیم ،گذشته را فراموش کنیم وبا
دلی پر از عطوفت و مهربانی به سراغ یکدیگر بشتابیم .
آری تا دیر نشده مثل بهار شاداب و با طراوت باشیم تا
شاید ما نیز روحی سبز پیدا کنیم.
با آغاز بهار از صمیم قلب با تقدیم هفت سین
سلامتی
سعادت
سر بلندی
سخاوت
سرور
سر مستی و
سادگی
سالی خوش و با برکت برایتان آرزومندم.
صد شاخه گل محمدی با صلوات
تقدیم امام عسگری در عتبات
جز حضرت مهدی نبود نایب او
آغاز امامتش درود و صلوات.
دوستدار تک تک شما
غروب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 3:52  توسط غروب
|
خدايا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛
همانی که وقتی دلشمی گيرد و بغضش می ترکد،
می آيد سراغت. من همانی ام که هميشه دعاهای
عجيب و غريب می کند و چشمهايش را می بندد و
می گويد: من اين حرفها سرم نمی شود. بايد
!دعايم را مستجاب کنی همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را
برايت لوس می کند؛همانی که نمازهايش يک در ميان قضا می شود و کلی
روزه ی نگرفته دارد؛همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند
و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو. حالا
يادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که مرا خيلی خوب می شناسی. تو اسم مرا
می دانی و اينکه کجا زندگی می کنم اما ....
خدايا! اما من هيچ چيز از تو نمی دانم. هيچ چی که دروغ است؛چرا يک کمی می دانم. اما اين يک کمی خيلی کم است. راستش چند وقتی است که چند تا تصميم جديد گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم. من يک عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را بلد نيست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. قول می دهی؟
راستی يادت باشد اين حرفها يک راز است خدا! راز من و تو. خواهش می کنم به کسی چيزی نگو؛حتی به مادرم
از يک جايی شروع کن. تو هم يک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. يک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد، اما عيبی هم ندارد خودت را به او معرفی کنی. راستی تو چه برنامه ای داری؟می خواهی توی دفترت چه کار کنی؟به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه می خواهی برايش بنويسی؟
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:2  توسط غروب
|
با اجازه از کسی که این مطلب رو برام فرستاده تا در وبلاگم ازش استفاده کنم .
دوست خوبم م.ع
فاتح شد
و مرا به ثبت رساند
مرا به نامي، در يك شناسنامه مزين كرد
و همه هستي ام در شناسنامه او نوشته شد
در شناسنامه مردي
به شماره 678، صادره از تهران، ساكن ميدان توپخانه
حالا ديگر خيالم راحت است
مادر آغوش مهربانش را مي گشايد
و پدر به من سلام مي دهد
و برادرانم ديگر مرا زني مي دانند
كه مردي نگهبان اوست
از امروز، مردي نگهبان من است
آه!
جه خوشبختي بزرگي
حالا ديگر مي توانم كنار پنجره بايستم
و سينه ام را از هواي كثيف شهر پر كنم
و دود اتوبوس ها و موتورسيكلت ها را ببلعم
و صداي بوق ماشين، گوش هايم را پر كند
و به همسايه روبرويي
كه در شناسنامه اش زني به ثبت رسيده است
از لاي پنجره مرا نگاه كند
فاتح شد
و حالا ديگر مي تواند به شلوارش افتخار كند
درجيب هاي شلوار او
امروز هم بحران تورم وجود دارد و هم حجم نقدينگي افزايش يافته است
و او مي تواند به اندازه يك ناصرالدين شاه
- عدالت گسترانه و مهرورز-
عدالت را ميان همه زنان بي شناسنامه اش
اجرا كند
و او مردي بزرگ بود
و عدالت را فقط ميان زنانش اجرا مي كرد
در سرزمين گل ها و بلبل ها
موهبتي است حضور در شناسنامه مردي
كه مي تواند نام تو را به تسخير خود در بياورد
من نازلي مظفري مي شوم
او معصومه مظفري مي شود
اين يكي مريم بانو مظفري است
و آن يكي سودابه مظفري است
ما همه مظفري هستيم
عدل مظفر در مورد ما مظفري ها اجرا شده است
و مظفرالدين شاه جد بزرگ ماست
با 678 همسر و 123 موجود موقت
كه مي آمدند و مي رفتند
آه! من امروز خوشبختم
ديگر كسي هست كه وقتي پليس
در خيابان مرا دستگير كند
شناسنامه اش را به عنوان صاحب من نشان بدهد
و ديگر كسي هست كه وقتي پسراني به من متلك مي گويند
آنها را كتك بزند
و ديگر كسي هست كه وقتي تلفن زنگ مي زند
گوشي را بردارد و بپرسد:
شما! نمي شناسم تان!
و بعد با نگاهي پر از سوال به چشمانم شليك كند
از امروز
من هم در كنار مردي كه
نيروگاه شلوارش قانونا غني سازي شده است
و مي خواهد دامن من را به عنوان حق مسلم خود تثبيت كند
به جهان نگاه خواهم كرد
از امروز ديگر لكه اي بر دامان من نيست
و دامن من مي تواند لكه هاي شلوار مردي را بپوشاند كه
شناسنامه دارد و شلوار
و شلوار دارد و جيب
و در جيبش پول دارد و قانون
به او اجازه مي دهد كه عدالت را اجرا كند
امروز روز اجراي عدالت و قانون است، فقط براي من
آه! من امروز خوشبختم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:26  توسط غروب
|