با تشکر از لطف بیکران دوستانی که در این ایام مرا از محبت بیکرانشون
سیراب کردند وباعث شکوفا شدن ذهن یک انسان غروب کرده از مراحل
ماشینی زندگی شدند.کسی که غریبه ایست آشنا تر از هر آشنا برای
شما،اکنون که بعلت درگیری های روز مره ی زندگی کمتر وقتی برای
نوشتن هست از دوستان گلم درخواست میکنم هفته ای یکبار با قدوم پر
محبت خودتون وبلاگ باید زیست رو مزین کنید.تا نفس دوستی باعث
برقراری ارتباطی هر چند اندک باشد.من این وبلاگ رو هفته ای یکبار آپ
میکنم .شرمنده که نمی تونم از تک تک شما دعوت کنم برای بازدید.اگه من
و دوست خودتون می دونید این دعوت جمعی رو پذیرا باشید.
منتظر همه ی شما عزیزان هستم .به امید روزی که برای آرزوی های
خوبتون هیچ غروبی نباشه.راستی دوستی از من خواهش کرد وبلاگشو
بهتون معرفی کنم تازه کاره.راهنمائیش کنید تا بتونه این راه و ادامه بده. باز
هم از لطف بیکرانه ی شما ممنون.http://polibenam-zendegi.blogfa.com/
غروب(غریبه)
حرفی از خودمان برای گفتن داشته ایم .
آیا برادرمان می داند که در پس این این خموشی بی پایان ظاهرمان چه غوغائی
نهفته است؟
آیا دوستمان را به میهمانی روحمان برده ایم ؟چرا انتظار داریم که کسی بدون اینکه
بداند در پس پوست ما چه روحی نهفته است دوستمان دارد.
مگر می شود بدون همنوائی روح کسی را دوست داشت،چرا با هم حرف
نمیزنیم؟چرا وقتمان را برای بیان کردن واژه های تهوع آور که نقش اساسی در
زندگیمان ندارند تلف میکنیم .چرا نمی توانیم با هم مهربان باشیم ؟چرا...
شاید برای اینکه هیچگاه با هم سخن نمیگوئیم یا برای آنچه در دنیای درونمان میگذرد
واژه ای نمیشناسیم ویا نمیتوانیم یا بلد نیستیم تمایل مهر آذین خود را برای کسی
بازگو کنیم ،به راستی اینطور نیست؟!... ((یادگاری از یک دوست))
غزال دوست گلم چون این کامنتت قشنگ بود با اجازت نوشتم تا همه از خوندنش
لذت ببرند...
ادمک آخر دنياست، بخند. آدمک مرگ همين جاست، بخند. آن خدايي که بزرگش
خواندي، بخدا مثل تو تنهاست، بخند. دستخطي که تو را عاشق کرد، شوخي کاغذي
ماست، بخند. فکر کن درد تو ارزشمند است، فکر کن گريه چه زيباست، بخند. آنچه به
يادت داديم، پر زدن نيست که درجاست، بخند. آدمک نغمه آغاز نخوان، بخدا آخر
دنياست، بخند...
با تشکر غروب(غریبه)
((دوش دیدم وسط کوچه روان دخترکی، بانمکی ،دلبرکی ،این طرفش
مادرکی ،آن طرفش خواهرکی ،دیدن آن دختر فتانه وآن دلبر جانانه مرا کرد
چو دیوانه ،شدم در عقبش واله و مستانه روان ،گفتم ای یار فریبا چه
عفیفی ،چه ظریفی تو چه پاکی ونظیفی،تو نه چاقی و نحیفی،به همه کار
حریفی ،به چنین خوی و چنین موی نظیر تو دگر مادر گیتی به جهان دختر
شایسته نزاید .گشت آن دلبر جانم ز کلامم عصبانی به همان گونه دانی دو
عدد سیلی جانانه بزد لیک من از روی نرفتم.برفتم عقبش واله و مستانه
روان ،بیکباره مادر دختر ک آمد فحش و نصیحت کند آغاز ،گفت ای کله خر
احمق نادان تو چه بیشرم و حیائی ،تو مگر دشمن مائی که چنین یاوه
سرایی ،ولی این بنده چنین داد جواب از سر اخلاص :
لب بلبل نتوان بست که بر گل نسراید (( نوشته از یک دوست))
چشم عاشق نتوان بست که معشوق نبیند. ))
همنشینم نقش دیوار باشد و مونسم تنهایی ،بغض
گلویم را میفشرد واشک مجالم نمیداد چون از همان
کودکی تنهایی غربت را دوست نداشتم .گمان میکردم
روزی که قدم فراتر از کوچه ی ساده وبی ریای خودمان
بگذارم باید با پیانوی سکوت ،موسیقی غربت را بنوازم
،امــــــــــا با دیدن تو غربت از یادم رفت ،سکوت شکست
وپیانوی سکوت من نواخت که پرستوهایی مهاجر بودیم
که دست تقدیر زمانه ما را از منزلمان کوچ داد وبه این
سر منزل آورد وبا کبوتران دیگر از سایر نقاط این آشیانه
یا دشتی پهناور منزل کرد .دلگیر بودیم اول،اما وقتی با
دیگر پرندگان غریب یکی شدیم آشیانه ای گرم مهیا
کردیم که با گرمی محبت آنرا گرمتر وبا دوستی آنرا
روشن کردیم و در روشنایی آن گرد هم نشستیم
وهمچون پروانه ها گرد آن گشتیم تا هیچوقت خاطره
هایی که پدید آمده بود فراموش نکنیم ودر بطن قلبمان
بسپاریم و یکصدا زمزمه کنیم
((پرنده های قفسی عادت دارن به بی کس
عمرشون بی همنفس کز میکنن کنج قفس.
چه می دونن قفس چیه عاشق دربه درکیه
هر کی بریزه شادونه فکر میکنن خداشونه
یه عمره بی حبیبن با آســـــــــــــمون غریبن
این همه نعمت اما همیشــــــــــه بی نصیبن
چه میدونن به چی میگن ستاره
چه میدونن دنیا کی ها بهـــــــــــــاره
چه می دونن عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون ...))
است بر خورشید می غرد .خورشید در آخرین لحظات از خجالت سرخ شده
و بدون آنکه کلامی بر زبان
آورد در پشت کوهها پنهان میشود،نور ماه از لا به لای درز پنجره ی اتاقم به
میان میآید و سلام میکند.
اما ترس در چهره اش نمایان است،گویی امشب غیر از شب های دیگر
است ،من نیز با ترس فراوان
نگاهی به بیرون اتاق می اندازم تا قدری آرام بگیرم.از صدای شاخ و برگ
درختان ترسم دو برابر می شود
با آنکه می دانم همه در خوابند باز هم مرگ را جلوی چشمانم نظاره میکنم.
امشب تنهایی و ترس دست به دست هم داده اند تا مرا از پای در آورند .چرا
که من بنده ی گنهکار این
دیارم ،بغض پنجه های فولادینش را بر گلویم میفشارد وزندانبان چشمانم می
خواهد برای آزادی اشک
هایم شادی کند.نمی دانم نامش را چه نهم
::::سرنوشت،تقدیر،قسمت،و...هر چه باشد می گویند بر
پیشانی نوشته اند،اما در زمان نو شتن آن کاتب کجا بود خدا می داند .
قطرات اشک بی مهابا از چشمان خسته ام فرو میریزد و دریایی از غم مرا
به سوی خود می کشاند
،سکوت اتاق اینبار برایم ثقیل است .چرا که او رفت و با رفتنش بهار را نیز از
این خانه برد و مرا در برابر یک
خزان زود رس قرار داد .ای کاش نفس امانم نمی داد ومرا زودتر از اینها به
دیار باقی میفرستاد.می دانی
دیار باقی کجاست؟
دیار فراموش شدگانی که هر کدام در زمان خود حرفهایی برای گفتن داشته
اند .
ومن اکنون خود را جزئی از آن دیار می دانم.چرا که من در تمامی عرصه
های زندگیم جز باخت حرفی
برای گفتن نداشتم واینک همانند قمار بازی که همه ی اندوخته اش را باخته
وبه سوی سرنوشت تیره و
تار قدم بر می دارد تا باختش را جبران کند هستم ،چونکه او اندوخته اش را
باخت ومن زندگیم را .
زندگی ای که تازه بیست و اندی خزان را بیشتر ندیده واز شروعش چیزی
نمی گذرد ،افسوس که خاطرات
دوران شباب و جوانی را می خواهم به خاک بسپارم وتکه سنگی را به جای
دل بگذارم تا شاید سنگدلی
باعث شود به آنچه که از دست داده ام برسم حتی به تو که اینک با
خاطرات دوران گذشته سر می
کنی.وبه آن خرسندی،اینک با کوله باری پر از گناه و کیفی پر از یادگاری
دوران با تو بودن به سوی
سرنوشت گام بر می دارم .ولی مطمئن باش که در آینده ای نه چندان دور
باز میگردم و آنطور که به میل
توست زندگی جدیدی را آغاز میکنم.آری اینبار برای خود سازی میروم پس
منتظرم باش...