تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
همه تصور میکنند که من هنوز بچه ام . میگویند دستخوش خیالات  دوران کودکی شده ام .حرف هایم را جدی نمی گیرند و نظریاتم برایشان چون زمزمه ی دیوانه ایست سرگردان .نمی دانم چرا ؟

شاید به این دلیل که من معتقدم اگر بخواهیم میتوانیم بدون دوربین ،پرتو مردمک های چشمانمان را تا دنیای کودکان اوج دهیم ویا حتی میتوانیم خود را دمی به جای آنها  تصور  کنیم  نه آنکه بی توجه از کنارشان بگذریم.     

البته شاید بعضی از ما نیم نگاهی به آنها بیندازیم .من هنوز هم مانند دوران کودکی فکر میکنم وهمه چیز را ساده می انگارم .من از کسی کینه به دل نمیگیرم وکوچکترین محبت کسی را فراموش نمیکنم.آری دنیای کودکان دنیای زیبائیست ،پر از شور و نشاط پر از سادگی وصداقت ،پر از لطف و مهربانی .در دنیای کودکان غم مفهومی ندارد .کوچکتر که بودم دلم میخواست  زودتر بزرگ شوم زیرا دنیای بزرگان برایم جالب بود .یادم میآید همیشه این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود که من کی بزرگ میشوم .کوچکتر بودم سخن از دنیا و  بیوفایی آن و... زیاد میشنیدم اما مفهوم آن را نمی دانستم .دلم میخواست زودتر بزرگ شوم و این معادلات نامجهول را حل کنم .اما حالا دلم می خواهد زمان از حرکت بایستد ودوباره به عقب برگردد .دلم میخواهد به همان دوران کودکی برگردم . چونکه از دنیای پر از دروغ و ریای این آدم بزرگ ها خسته شده ام. دنیای پر از کینه وغم و تهمت و...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 18:47  توسط غروب  | 

در مسیر سوختن شمع فراز و نشیب هایی است که شاید در آن پروانه شمع را درک نکند ،اما پس از آنکه شمع در پایان راه عشق آخرین ذره ی وجودش را نیز فنا کرد پروانه در فراق شمع اشک ریزد و با آخرین شعله های شمع پر خود را در پاسخ به عشق شمع سوزانده وآنوقت جان میسپارد.

چون قسمت ازلی بی حضور ما کردند

 گر اندکی نه بر وفق رضاست خرده مگیر 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 18:16  توسط غروب  | 

در کوچه پس کوچه های زندگیم قدم میگذارم ویکی یکی بن بست ها را تجربه میکنم گاه گداری هم در کوچه هایی قدم میگذارم که قلبم آنرا از محله های کودکیم دزدیده .همان محله را میگویم که آسمانش پر از شهاب بود ،همان کوچه را میگویم که آفتابش بر روی دستها لانه میکرد ،گهگاهی هم بر سر دوراهی می ایستم و به یاد آن روزهای پر از بادبادک آسمان ،با دلم در یک نی لبک چوبین آرام آرام مینوازم تا شایدصدای گذشته را لمس کنم و نیازم را در زلال چشمانم بریزم.

امشب هوای آمدنت آفتابی

 است  ای       کاش باران نگیرد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط غروب  | 

شب چادر سیاهش را بر روی زمین پهن میکند و سکوت مطلق حکمفرما میشود ،فقط صدای عبور خاطرات است که هر از گاهی این سکوت را میشکند ومن تنها و غریب آرام آرام دراین کوچه های خلوت قدم برمیدارم ،باید اقرار کنم شب ترسناکیست .حتی از صدای خش خش برگها هراسانم  ،در افکار خود غوطه ورم و به فردا ها می اندیشم .فردایی که باید از برگ درختان سرسبز تر باشد.ولی ایکاش...

ایکاش زندگی مفهوم خود را پیدا میکرد تا ما نیز از یکنواختی خارج شویم ،ایکاش محبت به جایگاه واقعی اش میرسید و در دل ها جای امیدی باقی میگذاشت .هنگامی که با حسرت  به تنگ ماهی ام مینگرم  و می بینم که چگونه دو ماهی قرمزم بدون هیچگونه ناراحتی با یکدیگر زندگی میکنند به حال خود غبطه می خورم .می دانی چرا؟

چون آنها هوای داخل تنگ را با تقسیم میکنند ،و هر یک به یک اندازه از آن راضیند،اما ...

اما ما انسانها که زندگی هایی به مراتب سیاهتر از سیاهی شب داریم برای آنکه همنوعمان به التماس بیفتد روزنه ی تنفس او را می بندیم .ببین انسان چقدر حقیر است که به زندگی ماهی نیز حسادت میکند .حال به من بگوئید در این اوضاع بر گ سبزی برای کسی خواهد ماند.

من میگویم نه ،چرا چون فردا ی من از امروزم  سیاه تر خواهد بود .چون ما انسانها به جای ترقی به سوی نیستی و نابودی تنزل پیدا میکنیم و افسوس که گاهی اوقات حقارتمان را  به نام تمدن می سنجیم . آری در دنیایی که نامردی وجود داشته باشد برگ سبزی  برای کسی نخواهد ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 6:56  توسط غروب  | 

کاش در این رمضان لایق دیدار شوم                         

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان(عج)

تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم

حلول ماه مبارک رمضان بر مسلمین خجسته باد .التماس دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:15  توسط غروب  |