![]() |
![]() |
|
| غروب را دوست دارم چون رنگ غم است و غم را دوست دارم چون همیشگیست |
|
همه تصور میکنند که من هنوز بچه ام . میگویند دستخوش خیالات دوران کودکی شده ام .حرف هایم را جدی نمی گیرند و نظریاتم برایشان چون زمزمه ی دیوانه ایست سرگردان .نمی دانم چرا ؟
شاید به این دلیل که من معتقدم اگر بخواهیم میتوانیم بدون دوربین ،پرتو مردمک های چشمانمان را تا دنیای کودکان اوج دهیم ویا حتی میتوانیم خود را دمی به جای آنها تصور کنیم نه آنکه بی توجه از کنارشان بگذریم. البته شاید بعضی از ما نیم نگاهی به آنها بیندازیم .من هنوز هم مانند دوران کودکی فکر میکنم وهمه چیز را ساده می انگارم .من از کسی کینه به دل نمیگیرم وکوچکترین محبت کسی را فراموش نمیکنم.آری دنیای کودکان دنیای زیبائیست ،پر از شور و نشاط پر از سادگی وصداقت ،پر از لطف و مهربانی .در دنیای کودکان غم مفهومی ندارد .کوچکتر که بودم دلم میخواست زودتر بزرگ شوم زیرا دنیای بزرگان برایم جالب بود .یادم میآید همیشه این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود که من کی بزرگ میشوم .کوچکتر بودم سخن از دنیا و بیوفایی آن و... زیاد میشنیدم اما مفهوم آن را نمی دانستم .دلم میخواست زودتر بزرگ شوم و این معادلات نامجهول را حل کنم .اما حالا دلم می خواهد زمان از حرکت بایستد ودوباره به عقب برگردد .دلم میخواهد به همان دوران کودکی برگردم . چونکه از دنیای پر از دروغ و ریای این آدم بزرگ ها خسته شده ام. دنیای پر از کینه وغم و تهمت و...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 18:47 توسط غروب |
|
|
در مسیر سوختن شمع فراز و نشیب هایی است که شاید در آن پروانه شمع را درک نکند ،اما پس از آنکه شمع در پایان راه عشق آخرین ذره ی وجودش را نیز فنا کرد پروانه در فراق شمع اشک ریزد و با آخرین شعله های شمع پر خود را در پاسخ به عشق شمع سوزانده وآنوقت جان میسپارد.
چون قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه بر وفق رضاست خرده مگیر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 18:16 توسط غروب |
|
|
در کوچه پس کوچه های زندگیم قدم میگذارم ویکی یکی بن بست ها را تجربه میکنم گاه گداری هم در کوچه هایی قدم میگذارم که قلبم آنرا از محله های کودکیم دزدیده .همان محله را میگویم که آسمانش پر از شهاب بود ،همان کوچه را میگویم که آفتابش بر روی دستها لانه میکرد ،گهگاهی هم بر سر دوراهی می ایستم و به یاد آن روزهای پر از بادبادک آسمان ،با دلم در یک نی لبک چوبین آرام آرام مینوازم تا شایدصدای گذشته را لمس کنم و نیازم را در زلال چشمانم بریزم.
امشب هوای آمدنت آفتابی است ای کاش باران نگیرد....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:58 توسط غروب |
|
|
شب چادر سیاهش را بر روی زمین پهن میکند و سکوت مطلق حکمفرما میشود ،فقط صدای عبور خاطرات است که هر از گاهی این سکوت را میشکند ومن تنها و غریب آرام آرام دراین کوچه های خلوت قدم برمیدارم ،باید اقرار کنم شب ترسناکیست .حتی از صدای خش خش برگها هراسانم ،در افکار خود غوطه ورم و به فردا ها می اندیشم .فردایی که باید از برگ درختان سرسبز تر باشد.ولی ایکاش...
ایکاش زندگی مفهوم خود را پیدا میکرد تا ما نیز از یکنواختی خارج شویم ،ایکاش محبت به جایگاه واقعی اش میرسید و در دل ها جای امیدی باقی میگذاشت .هنگامی که با حسرت به تنگ ماهی ام مینگرم و می بینم که چگونه دو ماهی قرمزم بدون هیچگونه ناراحتی با یکدیگر زندگی میکنند به حال خود غبطه می خورم .می دانی چرا؟ چون آنها هوای داخل تنگ را با تقسیم میکنند ،و هر یک به یک اندازه از آن راضیند،اما ... اما ما انسانها که زندگی هایی به مراتب سیاهتر از سیاهی شب داریم برای آنکه همنوعمان به التماس بیفتد روزنه ی تنفس او را می بندیم .ببین انسان چقدر حقیر است که به زندگی ماهی نیز حسادت میکند .حال به من بگوئید در این اوضاع بر گ سبزی برای کسی خواهد ماند. من میگویم نه ،چرا چون فردا ی من از امروزم سیاه تر خواهد بود .چون ما انسانها به جای ترقی به سوی نیستی و نابودی تنزل پیدا میکنیم و افسوس که گاهی اوقات حقارتمان را به نام تمدن می سنجیم . آری در دنیایی که نامردی وجود داشته باشد برگ سبزی برای کسی نخواهد ماند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 6:56 توسط غروب |
|
|
کاش در این رمضان لایق دیدار شوم
سحری با نظر لطف تو بیدار شوم کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان(عج) تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم حلول ماه مبارک رمضان بر مسلمین خجسته باد .التماس دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:15 توسط غروب |
|
|
همچون مسافری گمنام با کوله باری سنگین از گنـــــــــــاه وبا لبی تشنه قدم در کویر زندگی گذاشته ام و به دنبال جرعه ای از چشمه ی امیــــــــد میگردم. کوله بارم شانه هایم را خم کرده است ،خود را بی یاور حس میکنم .دستهایم را به ســــــوی کاروانی دراز میکنم تا اندکی آب ...انگار مرا نمی بینند شاید هم می بینند و میگـــذرند. وای بر من که به جای تکیه بر صاحب بندگان به بندگان تکیه کرده ام .اما این بار در این ماه که ماه میهمانی اوست بی نیازتـرین بی نیازها را به یاری میطلبم وبه مهربانترین مهربانان تکیه میکنم .پاهایم قــدرت می یابند ،شانه هایم با توکل به ایزد منــــــــــــــــان راست میگردند واز سنگینی کوله بارم کاسـته میشود ولب های تشـــــــــــــــنه ام به یاری او گوارایی آب را حس میکننــد و زبانم خود به به ادای این جمله می چرخد : توکل بر خدا .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 9:51 توسط غروب |
|
|
وقتی درد غربت را از همیشه بیشتر احساس میکنم ،وقتی که رنج تنهایی می خواهد مرا از پای درآورد وآنگاه که حرف های ناگفتنی در سینه ام انباری می شود وعقده ای بزرگ میگردد .....دلم هوای آن چاهی را میکند که اول بار علی(ع)درد تنهایی خود را در آن فریاد زد .هوای آن نخلستانی که گریه های مظلومانه ی علی را شنید و هوای آن خانه ی گلینی که اشک های مولا بر آن چکید .وقتی دل هوای علی را میکند ،وقتی که از هر چه غیر از اوست بیزار میشود و وقتی که تنها او را همدم وتکیه گاه خود را میداند دلش می خواهد از این دنیا ببــــــــرد و رها شود .چرا که اینجا تنهای تنهاست.در میان کسانی که هیچ از او نمی دانند و نمی خواهند بدانند و همه از غوغایی که در او میگذرد بی خبرند و دل چه میسوزد در میان این جمع .((((ایکاش همدلی داشتم که آئینه وار درد های دلم را بی هیچ ملاحظه ای به او می گفتم.))))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 9:10 توسط غروب |
|
|
از آن روزی که دست حضرت قابیــــــــــــــل گشت آلــــــوده به خون حضرت هابیـــــــــــل آدمیت مرد انسانیت نابود شد،از آن روز که یوسف را برادر ها به چــــــــاه انداختند ، آن روز که دیوار چــــــــین را نو بـــــــنا می ساختند ،آدمیـــــت مرده بود .اما آدم زنــده بود ، بعد دنیـــــــا هی پـــــر از آدم شد و این روزگار هی گشت و گشــت وگشـــــــــــــت سالها از مرگ آدم هم گذشت .ای دریغ که آدمیت برنگشـــــــت.قرن ما قــــــــرن ماشین است و سینه ی ما نیز از خوبی ها تهــــــــــی است .صحبت از آزادگی پـــــــاکی و مـــــــــروت ابلــــــــــــــــــــــــهانه است . صحبــــــــــــــت از عیسی و موسی ومحــــــــــــــــــــــــمد نابجاست .قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرن موسی چنــــــــــــــــــبـه هاست.امــــــــا من که از پژمـــردن یــــــــک شاخه ی گـــــــــــــــــل ، از نگاه ساکـــت یک کودک بـــــــیــــمار ،از فغان یک قنـــــــــاری در قفــــــــــــــــــس ، از غـم یک مرد در زنجیــــــــر ، حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضـــــــــــــــــــــم در گلوست واندر این ایام زهــــــــــرم در پیاله و زهـر مارم در سبوست ،مـــــــــــــــرگ او را از کجـا باور کنـــــــــــــم .صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، وای جنگـــــــــــــــــل را بیان می کنند ،دست خون آلود خویش را از چشـــــــــــم خلق پنهـــــــــــــان می کنند ، هیچ حیوانــــــی به حیوانی نمی دارد روا آنچه آن نامردمــــــــان با جان انســــــــــان می کنند((( زندگـــــــــــــــی کردن مـن مردن تدریجــــــی بـود هرچه جان کند تنــــــم عمـــــــــــــر حسابش کردم)))
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:45 توسط غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام خدمت همه ی دوستان گلم اونهایی که به من لطف روز افزون دارن و منو شرمنده ی محبتشون کردن .چند تایی از دوستای گلم میخواستن هویت منو بدونن .ببینن من پسرم یا دختر ،از اونجایی که تو دنیای نت هرکسی هر جور که دوست داره خودش و معرفی میکنه منم میگم من نه دخترم نه پسر یه انسان آزاده ام ومشتاق دوستی با تک تک شما عزیزان .شما بنا بر دیدگاه خودتون میتونین منو دختر بدونین یا پسر آزادین.اصلآ تو این وبلاگ آزادی کامل برقراره .برای من مهم اینه که اونی که صداش میکنم جوابمو بده فرقی هم نمیکنه جنسیتش چی باشه .پس مهم نیست من رویا باشم راضیه ،سامان یا سهیل مهم اینه که قلبم برای تک تک شما به صدا در میاد ودست دوستی رو به سوی شما درازمیکنم تا دست سردم و تو دستای گرمتون بگیرین و دنیای شادی برای هم بسازیم . دوستدار همگی شما غروب |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|