تبليغاتX
تاطلوعی دیگرباید زیست
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدایا جهنمت فرداست زندگی پس چرا امروز میسوزم.
زلزله همیشه لرزش زمین نیست ،گاهی طپش قلب یک قناری در قفس نیز زلزله است.ویا صدای ناله ی پیرزنی که در سینه خفه میشود.من پیرزنی را دیدم که مثل مورچه بود.مثل مورچه ای که چندین  برابر وزن خود بار حمل میکرد.کوله باری از غم و اندوه وغصه که تمام سر تا پایش را میلرزاند.واین زمزمه ای بود حتی برای قلبهای ضد زلزله.من مردانی را دیدم که قلبشان به وسعت دریا بود چشمانشان سرشار از آفتاب که آفتاب را شرمنده میکرد.مردی که می گفت:می توان از عشق موتوری ساخت و محبت را در رگها به جریان انداخت.می توان عاشق بود و عشق را حامله شدومنتظر ماند ومنتظر ماندوآنقدر صبر کرد تا، نه  ۹ ماه بلکه شاید  سالها تا زمانی که محصول عشقت حاصل شود.می توان عاشق بود و عاقل .می توان عاشق شد و کامل.عشقی که تمام وجودت را می لرزاند در حالیکه تمام تنت سرشار از صلابت عشق است.وعشق خود نیز زلزله است...........{می توان گل بود و در حسرت یک باران پژمرد}
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:16  توسط غروب  | 

زندگی واژه ی کاملاآشنایی است که تمام انسان ها هر یک بنا به مصلحت خود آنرا توصیف کرده اند راستی معنی کامل زندگی چیست ؟زنده بودن چه معنایی دارد و به چه خاطر ما زنده ایم و برای زنده ماندن مبارزه میکنیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:6  توسط غروب  |