![]() |
![]() |
|
| غروب را دوست دارم چون رنگ غم است و غم را دوست دارم چون همیشگیست |
|
با سلام خدمت همه ی دوستان گلم
اونهایی که به من لطف روز افزون دارن و منو شرمنده ی محبتشون کردن .چند تایی از دوستای گلم میخواستن هویت منو بدونن .ببینن من پسرم یا دختر ،از اونجایی که تو دنیای نت هرکسی هر جور که دوست داره خودش و معرفی میکنه منم میگم من نه دخترم نه پسر یه انسان آزاده ام ومشتاق دوستی با تک تک شما عزیزان .شما بنا بر دیدگاه خودتون میتونین منو دختر بدونین یا پسر آزادین.اصلآ تو این وبلاگ آزادی کامل برقراره .برای من مهم اینه که اونی که صداش میکنم جوابمو بده فرقی هم نمیکنه جنسیتش چی باشه .پس مهم نیست من رویا باشم راضیه ،سامان یا سهیل مهم اینه که قلبم برای تک تک شما به صدا در میاد ودست دوستی رو به سوی شما درازمیکنم تا دست سردم و تو دستای گرمتون بگیرین و دنیای شادی برای هم بسازیم . دوستدار همگی شما غروب برای دیدن آپ جدید به پائین نگاهی بیاندازید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:53 توسط غروب |
|
|
با عرض پوزش از همه ی دوستان عزیزم این وبلاگ تا برگشتن مسعود عزیز دوست و هم ستادیه بسیار عزیزم آپ نمی شود .از همه ی دوستانی که در این مدت شرمنده ام میکنند عرض کنم تا اومدن مسعود عزیز از سر زدن و کامنت گذاشتن معذورم .امیدوارم که متهم به بی توجهی نباشم .
تقدیم به تمامی مادران ایران زمین
وقتی بر گذشته ی خود مینگرم وجودی پر ارزش بر لحظات زندگی کودکی ام نقشی جاودانه زده است .این چهره ی ملکوتی مادر است که در جای جای زندگیم با قامتی سر افراز ایستاده ... عزیز من ای مادرم ،ای اقیانوس بی انتها ،همیشه میگفتی که بودنت در بودنم خلاصه میشود .چگونه در وصف ایثارگریهایت بسرایم که نه قلم را یارای نوشتن است و نه زبان را یارای بازگویی محبت تو .با من چون دوستان دیرینه سخن میگویی ... من از حلاوت و شیرینی سخنانت لذت میبرم .گفتی که همیشه در راهی که حق است قدم بردارم و من به گوش جان شنیدم ،غزل چشمانت لبریز از مهر است و مهربانی در برابر قلب پر عطوفت تو گمنام بوده است . مادر ای مهربان وای بیقرار لحظه لحظه ی زندگیم چگونه میتوان حتی لحظه ای از راز و نیازت را با او که ناظر اعمال و رفتارم بوده فراموش کنم .آنزمان که از خدا میخواستی تا در کوره راه های زندگی مرا یاری کند ومشعل فروزان لحظات تاریکم گردد ... مادرم تلخی روزگار را کشیده ای وآنرا به حلاوت و شیرینی یک تجربه برایم تبدیل کردی.صدای پای تو سکوت تلخ و تنهایی هایم را در هم میشکند ،از قامت افراشته ی توست که سرو ها ی سر به فلک کشیده ایستادگی را به ودیعه گرفته اند ،مادرم ای سرو قامت من ،ای همدم شبهای بیماریم ،ای مونس لحظه های تنهائیم و ای ... تا من هستم و نفس هست : ((دوستت دارم ))
روز مادر بر تمامی مادران میهن عزیزم ایران مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:49 توسط غروب |
|
|
تقديم به مهربانترين، خواستني ترين و دوست داشتني ترين
مخلوق آفريدگار اي تمامي دلبستگي ها، اي معناي همه ي لحظات از دست رفته و
نيامده ي زندگي و اي بيكران ترين درياي محبت به تو و به همه ي
خوبي هايت عادت كرده ايم.
اي تنها دليل براي طراوت وجود خسته، اي عمق سبزترين نگاهها و
اي زلال معصوم، تو را با تمامي احساسمان عجين ساخته ايم و
اكنون حتي يك لحظه نبودنت دردي طاقت فرسا را برايمان به
ارمغان مي آورد.
اي كه هميشه آغوشي از عشق در كوله بارت پنهان داري، اي كه
طلوعي تازه در ميان اين غروب هاي پي در پي تكرار هستي و اي
كه طعم شيرين نامت را همواره به همراه مي آوري، در حجم
سكوت تمامي لحظه هاي دوري تو، ميان حياط دل به انتظار باران
مهرباني ات مينشينيم و صبر مي كنيم تا دوباره در آينده اي نزديك
صداي قدمهاي استوارت را از پشت در خانه ات كه در اعماق قلب و
جانمان قرار گرفته، بشنويم.
((فريبا، فرشيده، سعيد، كيا، غروب، اميد، رضا ، مرضیه و سبا))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:49 توسط غروب |
|
|
سعید جان زیبا ترین شب ، شبی بود که آسمان ، دست سخاوتش را بر سر زمین کشید و الماس هایی از جنس باران را به اندازه تمام سال های زندگیت به ما ارزانی داشت . من حتم دارم دستی که اولین گل سرخ را لبخند زنان می کاشت خوب می دانست که یک روز انبوهی از آن به بهانه سالروز تولدت تقدیم به تو خواهد شد . 25 خرداد سالروز تولدت را گرامی می داریم .
سبا جان ، هر روز روز تولد توست . تولد تو تولد همه خوبیهاست . زیباترین گل های دنیا تقدیم به تو به خاطر قشنگترین روز دنیا 25 خرداد که سالروز تولد توست .
سعید و سبای عزیز تولدتون مبارک . امیدوارم ۱۲۰ ساله بشید و جمع خانوادگیتون همیشه به شادی برقرار باشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:5 توسط غروب |
|
|
تقدیم به دو دوست خوب و مهربونم
فرشیده و کیانوش عزیز که یه مدتی در بین ما نبودند .به افتخار بازگشت این دو عزیز دوست داشتنی ستادمون رو گل بارون میکنیم آب را از چه میجویی؟ از چشمه ،باران،دریا جستجو نکن که زلال ترین قطره ی هستی را محبوبم برای خداحافظی از چشمان نازنینش فرو ریخت و من سخت ترین لحظه ی عمرم را با گرمترین بوسه ی او پیوند دادم ،تا بدانم تلخی وداع را چاره ای جز شیرینی عشق نیست اما چه سود... زیر سایه ی درخت نشسته بود .گویا سالهاست که آنجا را برای زندگی خویش بر گزیده است .به دور دست ها خیره شده بود ،به سویش رفتم لبخندی گذرا بر لبانش نشست .به نظر میرسید ........ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:9 توسط غروب |
|
|
دوستای عزیزم این مطلب از جانب من تقدیم به فرشته ی
کوچولویی میشه که نه تنها عزیز پدر ومادره بلکه تمام برو بچه های
ستاد عاشقانه دوستش دارن و بهش مهر میورزند.
تقدیم به ملیکای کوچولو ،عزیز و دوست داشتنی
زندگی شاید همین باشد ،یک زندگی ساده وکوچک آن
هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او نمی خواهی.هوا سرد است وبرف هم آهسته میبارد از بام آسمان ودیگر در این دشت تنهائی من ،هیچ آهوئی نمی خرامد . آسمان اندیشه را باید گستراند ،باید به افق پرواز پرستو ها نگریست جور دیگر باید دید .تمام هستی من پنجره ایست که من از آن به جهان مینگرم ... من از این پنجره و به اندازه ی این پنجره دنیای سفیدی دارم ورنه دنیای دلم خاموشست .وتمام سبزه ها رنگ به زردی می دهند چون برگ ریزان عمر من،و تمام زندگی دمی میشود دمی که انسان از آن میمیرد و از آن دم زنده میشود چون بهاران و در آن دم حیات به افق طلائی میرسد.آنجا که تنها پاکی هاست برای دستان خالی ومنتظر من.چشمانم امیدواری را مطرود میداند وچیزی چون حیات را از من خواهد گرفت ومن بی صبرانه به انتظار او هستم وچون او نباشد غرور در این میان
متلاشی می گردد ، واین مرگست برای من. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:59 توسط غروب |
|
|
خدایا ..چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم
بودی ...چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم
نکردی...چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه
موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...چه
روزهایی که سرم تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای
تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری
کردی که به صلاح من است ...وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه
به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و
دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... تو با حضورت به
خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس
کشیدنم رنگ دادی...وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب
کوچک و خسته ام جا دادی...وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من
خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های
دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...اون وقت تو وجودم
شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی
فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد
بودن واسه داشته ها ... و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای
دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...و فهمیدم بیشتر از
اون چه که هستی باید مهربون باشی ...خدا جونم خیلی دوست دارم
خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون..... خدایا به خاطر سه چیز
سپاسگذارم دادن هایت، ندادن هایت، گرفتن هایت....... چون دادن هایت را
نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت میدانم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:46 توسط غروب |
|
|
سلام به همه دوستای گلم .اول از فرشیده ی عزیز باید تشکر کنم بابت
متن بسیار زیبایی که تو وبش آپ کرده .ممنونم دوست عزیز .من برات یه جمله مینویسم اما تو خودت دوستات رو دعوت کن . تولد آغاز مرگی بس دشوار است . مسعود دوست بسیاز عزیزم(از وبلاگ:اعترافات یک ذهن پاک )که تو پیوند ها میتونین آدرسشو ببینین . منو به یه بازی دعوت کرده هر چند از قاعده ی اون بی خبرم ولی مینویسم .میگن قاعده ی بازی اینه : ۱. یه عبارت شش کلمه یی را در وبلاگتون پست کنید . ( در صورت لزوم
توضیح هم اضافه کنید )
۲.پنج نفر از دوستاتون رو هم دعوت به بازی کنید.
حالا عبارت :
(( پرنده مردنیست پرواز را بخاطر بسپار))
اما پنج دوستی که دعوت میکنم
علیرضا(از وبلاگ ترقه).فریبا .سیمین عزیز .رضا تهرانی . صدف
به قول مسعود عزیز :
دوست داشتم همه دوستام رو به بازی دعوت کنم ولی چون نمیشه قانون
بازی رو زیر پا گذاشت شرمنده . ولی دوستان عزیز اگه دوست داشتن می
تونن از طریق کامنتاشون تو بازی شرکت کنن.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:38 توسط غروب |
|
|
ما هر چی بزرگتر می شیم و تحصیلکرده تر بیشتر
بی ادب می شیم جدی میگم ها!!!!!!!!!!!!
سیر تحولات رو ببینید......... 1 :دوران ابتدایی برای بیرون رفتن از کلاس درس از خجالت میمیریم تا از
معلم اجازه می گیریم
۲:دوران راهنمایی یه انگشتو به نشونه ی اجازه گرفتن بالا می بریم تا
معلم اجازه بده 3:دوران دبیرستان دستو مشت می کنیم و اجازه می گیریم و اگه اجازه
ندن دیگه قاط می زنیم 4:پیش دانشگاهی با غرور تمام به دبیر میگیم:آقا من میخوام برم
بیرون!!!!!!!!!!! 5:دانشگاه هم که دیگه استاد بد بختو کسی آدم حساب نمی کنه سرمون رو
میندازیم پایین و یا علی.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:16 توسط غروب |
|
تقدیم به همه ی دوستان گلم که محبت کردن و من و تو جمع خودشون پذیرفتن .فری،کیا، سعید،مسعود، فرشیده،امید،و آقا رضا که خبری ازش نیست . مخلص همیگیتون غروب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:3 توسط غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای مهربونم:
با تشکر از لطف بیکران دوستانی که در این ایام مرا از محبت بیکرانشون سیراب کردند وباعث شکوفا شدن ذهن یک انسان غروب کرده از مراحل ماشینی زندگی شدند.کسی که غریبه ایست آشنا تر از هر آشنا برای شما،اکنون که بعلت درگیری های روز مره ی زندگی کمتر وقتی برای نوشتن هست از دوستان گلم درخواست میکنم هفته ای یکبار با قدوم پر محبت خودتون وبلاگ باید زیست رو مزین کنید.تا نفس دوستی باعث برقراری ارتباطی هر چند اندک باشد.من این وبلاگ رو هفته ای یکبار آپ میکنم .شرمنده که نمی تونم از تک تک شما دعوت کنم برای بازدید.اگه من و دوست خودتون می دونید این دعوت جمعی رو پذیرا باشید.منتظر همه ی شما عزیزان هستم .به امید روزی که برای آرزوی های خوبتون هیچ غروبی نباشه.راستی دوستی از من خواهش کرد وبلاگشو بهتون معرفی کنم تازه کاره.راهنمائیش کنید تا بتونه این راه و ادامه بده. باز هم از لطف بیکرانه ی شما ممنون .http://polibenam-zendegi.blogfa.com غروب(غریبه) |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|